نقشی نبسته ایم به غیر از خیال او
حسنی نیافتم جدا از جمال او
از لوح کائنات نخواندیم هیچ حرف
کان حرف را نبود خطی از مثال او
ما را هوای چشمهٔ آب زلال نیست
تا نوش کرده ایم شراب زلال او
هر کس که نیست عاشق او ، نیست هیچکس
انسان نخوانمش که نخواهد وصال او
ماعاشقان بی سر و بی پای حالتیم
از حال ما مپرس که یابی تو حال او
ساقی سؤال کرد که می نوش می کنی
جانم فدای باده و حسن سؤال او
مستست نعمت الله و بر دست جام می
بستان و نوش کن که بیابی کمال او
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و محبت نسبت به معشوق است و بیان میکند که همه چیز در زندگی شاعر تحت تأثیر زیبایی و جذابیت معشوق است. شاعر احساس میکند که هیچ چیز بدون یاد او ارزش ندارد و عشق به او به صورت عمیق در وجودش جاری است. او همچنین به بیخبری دیگران از حال عاشقان اشاره میکند و معتقد است که انسان واقعی کسی است که عشق را درک کند. در پایان، شاعر به لذت نوشیدن شراب و ارتباط آن با معشوق میپردازد و پیشنهاد میکند که با نوشیدن شراب، انسان میتواند به کمال برسد.
هوش مصنوعی: ما هیچ نقشی به جز خیال او در دل نداریم و از زیبایی او جدا، چیز خوبی نیافتهایم.
هوش مصنوعی: در دنیای وجود چیزی نیست که بتوان دربارهاش سخن گفت، زیرا آن کلامی که میگوییم، هیچ شباهتی به اصل و حقیقت او ندارد.
هوش مصنوعی: ما دیگر اشتیاقی به چشمهٔ آب زلال نداریم، چرا که از شراب زلال او نوشیدهایم.
هوش مصنوعی: هر کسی که عاشق او نیست، من او را انسان نمیدانم، زیرا بدون عشق او زندگی نمیتواند کامل باشد.
هوش مصنوعی: ما عاشقانی هستیم که نه سر داریم و نه پا، و درباره حال ما نپرس، چون حال ما به حال او گره خورده است.
هوش مصنوعی: ساقی از من پرسید که آیا مینوشی؟ جانم را فدای شراب و زیبایی سوال او میکنم.
هوش مصنوعی: به خاطر نعمتهای خدا مست و شادمان باش و فنجان شراب را بگیر و بنوش، چرا که با این کار به کمال و بالندگی او دست خواهی یافت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از نکبت زمانه و حال و محال او
تا چند گویم ای مه دی ماه و حال او
خود در کمال چرخ نه بس آب و روشنیست
ای خاک تیره بر سر چرخ و کمال او
خون فنا بریخته کو ریخت خون او
[...]
یعنی دوای جان، فلکی کز جلال او
عین الکمال کرد ستم بر کمال او
یعنی دوای جان فلکی کز جلال او
عین الکمال کرد ستم بر کمال او
یعنی دوای جان، فلکی کز جلال او
[...]
برتر ز چند و چون جبروت جلال او
بیرون ز گفت و گو صفت لایزال او
نگذاشت و نگذرد نظر هیچ کاملی
گرد سرادقات جمال و کمال او
گر نیستی شعاع جمالش، همه جهان
[...]
عالم منور است به نور جمال او
داریم ما کمال ولی از کمال او
نقش خیال اوست که بر دیده رو نمود
در خواب دیده ایم از آن رو خیال او
آب حیات ماست که نوشند تشنگان
[...]
ای آنکه از خدا طلبیدی وصال او
آیینه صاف کن که ببینی جمال او
بی عشق هر که گفت که این راه ممکن است
بر ما نه لازم است شنیدن محال او
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.