گنجور

 
رضاقلی خان هدایت

وهُوَ فخرالعارفین و زین الواصلین سید نظام الدین محمود واعظ الملقب به داعی الی اللّه. از سادات حسینی و سلسلهٔ نسبش به نوزده واسطه منتهی گردد به زید بن علی و اجداد او را در انساب همه داعی لقب بوده. غرض، سید، فاضل و کامل و صاحب مقامات و کرامات عالیه بوده و جمعی کثیر از مشایخ معاصرین خود را دیده. ارادت و اخلاص جناب شاه نورالدین نعمة اللّه کرمانی قدّس سرّه گزیده و از اکابر خلفای آن جناب گردیده و جمعی از اعاظم عارفین و کبرای اهل یقین را ملاقات کرده و صحبت داشته و جناب شیخ ابواسحق بهرامی شیرازی که شیخ او بوده، او را ترغیب نمود که به کرمان رفته فیض ارادت جناب شاه نعمت اللّه را دریابد و او متابعت کرده، بعد از وصول گفته:

شدم به خطّهٔ کرمان و جانم آگه شد

که مرشد دل من شاه نعمت اللّه شد

شیخ ابواسحق بهرامی و سلطان سید احمد کبیر را در منظومات خویش ستوده ونیز شیخ حدیث وی شیخ احمد معروف به ابن الحجر بوده. غرض، عربیّاً و فارسیاً، نظماً و نثراً تألیفات و تصنیفات پرداخته. کلیات آن جناب دیده شد. از پنجاه هزار بیت متجاوز است. در سنهٔ ۸۶۰ که از مدت عمرش پنجاه و پنج سال گذشته بود، به جمع آن رخصت داد. غزلیاتش سه دیوان است. قدسیات، واردات، صادرات. شش مثنوی دارد که آن را ستّه گویند. بدین موجب مثنوی مشاهد،مثنوی گنج روان،مثنوی چهل صباح،مثنوی چهارچمن،مثنوی چشمه زندگانی، مثنوی عشق نامه. شرح بر گلشن راز نگاشته موسوم است به نسایم گلشن. شرحی هم به خواهش سید ابوالوفاء مرید خود که قبرش در خارج شیراز است بر مثنوی مولوی نوشته. به غیر این‌ها رسالات بسیار دارد که اسامی بعضی از آنها چنین است: رسالهٔ خیرالزّاد عربیّاً و فارسیّاً، کتاب محاضر السیر فی احوال خیر البشر نظماً و نثراً، رسالهٔ بیان عیان فی الحقایق، رسالهٔ جواهر الکنوز در شرح رباعیات سعدالدین حموی، رسالهٔ نظام و سرانجام مشتمل بر ده جام، رسالهٔ ثمرة الجیب عربیّاً، رسالهٔ قلب و روح عربیّاً، رسالهٔ مرآة الوجود فارسیاً، رسالهٔ چهار مطلب، رسالهٔ الفواید فی نقل العقاید، رسالهٔ اشارة الثقال، رسالهٔ ترجمة الاخبار العلوّیة، اسوة الکسوة، معرفة النفس، تلویحات الحرمیّه، سلوة القلوب، رسالهٔ الشَّد متعلقة بالعد مبنی بر دوازده فصل در طریقت، مراشد الرموز، لطایف راه روشن، کلمات باقیه و رسالهٔ کمیلیه، دیباچهٔ جمال و کمال، تحریر الوجود المطلق، ترجمهٔ رسالهٔمحی الدین، رسالهٔ لمعه، رسالهٔ فی المعنی المحبه، تحفة المشتاق، کشف المراتب، اصطلاحات دُرّ البحر فی معنی بیت العطار، رسالهٔ اوراد، تاج نامهٔ شجریه، رسالهٔ قلهاتیه، رسالهٔ طراز الایاله، رسالهٔ رضاییه، رسالهٔ ولایة. چون دیوان آن جناب کمیاب و رسالاتش بی حساب و ذکرش در کمتر کتاب بود اسامی آنها را قلمی نمود. مدت عمر آن جناب زیاده از پنجاه و هفت سال. در سنهٔ ۸۶۷ وفات یافت. مزارش در خارج شیراز و زیارت گاه اهل نیاز است و از اشعار اوست:

مِنْقصاید

به پای دل سفر کن گر هوای ملک جان داری

نداری در قدم یک گام لیکن صد زبان داری

ترا مشرب بسی تنگ است و چشمِ دل بسی تیره

وگرنه سوی هر ذره جهانی در جهان داری

تو این هستی خود را هر زمان بند بلایی دان

به کوی نیستی گر پا نهی دارالامان داری

مِنْغزلیاته

خدا را عاشقان کعبه بربندید محمل‌ها

که گر شوق درون باشد شود نزدیک منزل‌ها

٭٭٭

خدا جویی سزا باشد سراندازان فانی را

که عاشق در نظر نارد طریق صرفه دانی را

٭٭٭

سر شد و راه خرابات به پایان نرسید

آری این راه ره بی سر و بی پایانست

عشق دردی است به نزدیک طبیبان لیکن

دردمندان همه دانند که آن درمانست

٭٭٭

مانگوییم که موجود حقیقی ماییم

کز میان همه اعداد یکی موجود است

٭٭٭

تا نگوییم چرا سجدهٔ آدم کردند

پرده‌ای بیش نبود آدم و حق مسجود است

٭٭٭

مسلم است کسی را طرب ز بادهٔ عشق

که مست خسبد و در حشر مست برخیزد

٭٭٭

اعیان جهان مظهر اسماء و صفاتند

اسماء و صفات آیینهٔ حضرت ذاتند

مجموع مراتب که به هستی شده دائم

امواج و حبابند که در بحر حیاتند

٭٭٭

تراست چشم جهان بین، بیا نهان بین شو

که گفت گرد ببین خواجه وسوار مبین

٭٭٭

ای آنکه از خدا طلبیدی وصال او

آیینه صاف کن که ببینی جمال او

بی عشق هر که گفت که این راه ممکن است

بر ما نه لازم است شنیدن محال او

٭٭٭

در طریقت هرکه در هر عالمی گامی زند

کی توان گفتن که هست او مرد کار افتاده‌ای

٭٭٭

ای که دل بر هجر بنهادی و سستت گشت پای

در حریم وصل یار خویش مشکل می‌رسی

٭٭٭

معنی صفت را نشدی جلوهٔ آثار

گر نام به هر مرتبه از ذات نبودی

٭٭٭

چو باد خاک تو خواهد به هر طرف بردن

مهل که از تو نشیند به خاطری گردی

منتخب مثنوی موسوم به مشاهد

بلبل اگر ناله برآرد رواست

خاصه که از طرف گلستان جداست

سبزه به تلخی نفسی می‌زند

وان نفس از بهرِ کسی می‌زند

کو دل یک قطره که بی ذوق اوست

گردن یک ذره که بی طوق اوست

ابر نگرید مگر از شوق او

باغ نخندد مگر از ذوق او

آه که هر ذره رقیب من است

در طلب مهر حبیب من است

چند طلب باشد و مطلوب نه

جور رقیب و رخ محبوب نه

بال مرا قوت پرواز ده

یا نظری در دلِ من باز ده

بو که نمیریم و به منزل رسیم

آخر این لُجّه به ساحل رسیم

از طلب خویش کس آگاه نیست

ورنه که جویندهٔ آن راه نیست

در طلب هر چه به سر می‌بری

آن طلب اوست اگر بنگری

هرکس از آن پرده که جنبیده است

چهرهٔ مقصود در آن دیده است

عشق طلب کن که به جایی رسی

وز قدم او به نوایی رسی

سر به ره سلطنت فقر پیچ

تا نخری ملک سلیمان به هیچ

نیست تجرد صفت آب و گل

هست تجرد صفت جان ودل

وسوسه را نام تعبد مکن

تفرقه را نام تجرد مکن

مرد شود هر که به مردی رسید

ای خنک آن دل که به دردی رسید

لذت مردان روش و کوشش است

لذت مردم خورش و پوشش است

هر که ندارد دل او این مذاق

گر همه جان است که هذا فراق

ذوق نداری مکن این جرعه، نوش

شوق نداری مکن این نغمه، گوش

چند بپوشیم به گِلْآفتاب

چند بنوشیم به محفل شراب

پردهٔ پندار بباید درید

تا شود احوال قیامت پدید

هرکه شناسای خود و دوست نیست

خاک به مغزش که بجز پوست نیست

بر طبقاتست در این ره شناخت

ای خنک آن دل که به یک جا نساخت

ای که ندانی چها در تو است

جملهٔ اوصاف خدا در تو است

داغ من از دستِ نگار من است

نالهٔ من از پی یار من است

هرکه دم از وحدت و توحید زد

کی قدم اندر ره تقلید زد

هیچ شکی نیست که در عین آب

هست یکی قطره و موج و حباب

راه یکی ره رو و منزل یکی

خانه یکی، دوست یکی، دل یکی

منتخب مثنوی موسوم به گنج روان

چو صنعش نشاید کماهی شناخت

که یارد کمال الهی شناخت

اگر موج دریا بود صد هزار

تو مجموع یک آب دریا شمار

ز یک آفتاب است این روشنی

ز روزن فضولی ما و منی

خلاف از من و تست دعوی که بود

وگرنه همانست معنی که بود

اگر در تعین صفات قدیم

مخالف نماید تو را ای سلیم

علی الحق نگه کن که مابین نیست

چرا کان همه غیر یک عین نیست

یقین عین ذاتست جمع صفات

تعین همه اعتبارات ذات

نه نفی صفاتست این ظن مبر

به اثبات اندیشهٔ مختصر

که ذات و صفات وتعین یکی است

اگر در خیال من و تو شکی است

همه نام‌ها بهر هستی است وام

وز آنجا که هستی است خود نیست نام

طلسمی است گیتی ز حی قدیم

وزو خلق عالم در امید و بیم

اگر راست خواهی بود در مثال

همه وهم پندار و خواب و خیال

ترا در نظر دارد آن دلفریب

ندارد ز رویت زمانی شکیب

به تو بیند ای جان جهان سر بسر

که انسان عینش تویی در نظر

به لطف و به قهر و به ناز و نیاز

به رخسار تودیده کرده است باز

همه عمر اگر شد مقامیت قید

مقامی دگر کی توان کرد صید

به جمعیت آن کس رسید از تمام

که بگذشت از هر یکی، والسلام

مِنْمثنوی چهل صباح

آن کس که سرشت مازِ گل کرد

گل را به چهل صباح دل کرد

دل آینهٔ ظهور خود ساخت

دل مظهر پاک نور خود ساخت

مستند ز بادهٔ الهی

مست و هشیار و هرکه خواهی

گر سُبحه و گر صلیب دارند

از حضرت او نصیب دارند

ای سالک ره چه خفته‌ای، خیز

گر مرد رهی به ره درآویز

آن را که خیال خورد و خواب است

زین ره به خیال در حجاب است

تا کی ز خیال پیچ در پیچ

کاخر که نگه کنی بود هیچ

صوفی و حکیم را رها کن

روی دل خویش در خدا کن

گر راه خدای می‌نوردی

بگذار طریق هرزه گردی

عزلت چه بود گذشتن از غیر

کردن به درون خویشتن سیر

گر خواهی سیر عالم دل

از عالم خلق دیده بگسل

می‌باش همیشه حاضر کار

تا خود چه رسد ز حضرت یار

گر همت تو بلند باشد

رفتار تو ارجمند باشد

هر کو نگذشت از منازل

بر وی ننهند نام کامل

خاموشی را بسی خواص است

خاموش ز نیک و بد خلاص است

ترک آن باشد که واگذاری

بیرون و درون هر آنچه داری

تا چند تو در میانه باشی

آن به که تو درمیان نباشی

از قدرت آدمی چه خیزد

کو از همه چیز می‌گریزد

معنیِ فنا بگویمت من

از هستی و نیستی گذشتن

من گفتن و من نبودن آنجا

جز نقش بدن نبودن آنجا

بی ذات و صفات و فعل و آثار

بی وهم و خیال و فکر و پندار

مِنْمثنوی موسوم به چهار چمن

فطرت آدمی چه خوش شجری است

نظر تربیت چه خوش نظری است

گو ملک از غم بشر می‌سوز

کاین نهالی است بوستان افروز

آن وجود حقیقت است و دو دال

بر یکی عین نزد اهل کمال

خواهیش خوان حقیقتی دایم

خواهیش هستی‌ای به خود قایم

گرچه ذات از صفات ممتاز است

دیدهٔ دل به هر یکی باز است

هر دو هستند وهست نیست دو تا

دو رها کن که خود یکی است خدا

هست یک عین و در همه اطوار

متجلی به صد هزار آثار

وین اثرها همه درین مابین

در حقایق یکی جدا در عین

شده این عین‌شان حقیقتِ کل

خواه درخار بین و خواهی گل

راستی هستی تصور شوم

می‌کند خلق را ز حق محروم

همه اصحاب در حجاب خودند

عاشقان خیال و خواب خودند

یاد حق می‌کنند و غافل ازو

خود چه خواهند بود حاصل ازو

هریکی راست پرده‌ای در پیش

به کمالی شمرده پردهٔ خویش

وانکه از مکر عجزی آورده

تا ندرَد برو کسی پرده

مثنوی چشمهٔ زندگانی

ندارد شبهه، چه هشیار و چه مست

که فی الواقع نشان از هستی هست

پس او وحدت او جز یکی نیست

مرا باری درین معنی شکی نیست

چو وحدت دان تو باقیِ صفاتش

که هر یک نیست الا عین ذاتش

صفات تو تویی اندر نمودار

ز پیش چشم مردم پرده بردار

که می‌گوید که هست اینجا حجابی

نمی‌بینم حجاب از هیچ بابی

به خود هست و به خود باشد، به خود بود

جهان نقشی است کو از خویش بنمود

محال است انفصال عکس از نور

به ظاهر گرچه می‌بینیش زو دور

مثنوی عشق نامه

چیست عین عشق، عین هرچه هست

عین هستی، عین بالا، عین پست

ای همه فعل و صفات و ذات تو

ظاهر از هر مظهری آیات تو

عشق مستغنی است از تشبیه ما

برتر از تشبیه و از تنزیه ما

مطلق از الحاد و از توحید ما

فارغ از اطلاق و از تقیید ما

سالکان را در سلوک پیچ پیچ

هیچ ازو بگشود نی نی هیچ هیچ

اندرین ره هر یکی را پایه‌ایست

هر یکی را در خور خود مایه‌ایست

جمله ذرات تو از دیرینه‌اند

فعل حق را در جهان آیینه‌اند

گرچه از یک نور یک ضو برده‌اند

آدم و خاتم دو پرتو برده‌اند

گر ببخشد، ور بگیرد، چاره نیست

هیچ کس را هیچ گفتن یاره نیست

 
sunny dark_mode