گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

ساقئی دیدیم مستانه به خواب

جام می بخشید ما را بی حساب

چون شدم بیدار من بودم نه او

آنکه در خوابش بدیدم بی حجاب

بسته ام نقش خیالش در نظر

آفتابی رو نموده مه نقاب

در خیال خواب باشد روز و شب

هر که بیند این چینین خوابی به خواب

غیر ما در بحر ما از ما مجو

گفتمت والله اعلم بالصواب

عین ما ، می بین به عین ما چو ما

بر کف ما خوش حبابی پر ز آب

در خرابات مغان موجود نیست

همچو سید عاشقی مست و خراب