گنجور

 
امیر شاهی

باغ را چون گل رعنا ز سفر باز آید

عالمی را هوس رفته ز سر باز آید

گفتمش: عاقبت از مهر تو باز آرم دل

زیر لب خنده زنان گفت: اگر باز آید

گل بدینگونه که از شرم تو بگریخت ز باغ

شوخ چشمی بود ار سال دگر باز آید

آخر ای جان که هوس میکندت آن سر کو

باش تا از دل آواره خبر باز آید

یار بگذشت و مرا دیده چو نرگس بر راه

بامیدی که از این راهگذر باز آید

گر از این سوی وزد باد عنایت ناگاه

کشتی بخت ز گرداب خطر باز آید

شاهی، ار باز قدم رنجه کند بخت بلند

ناگهان شاهد مقصود ز در باز آید