گنجور

 
امیر شاهی

هرکس گرفته دامن سرو بلند خویش

ماییم و گوشه‌ای و دل دردمند خویش

زاهد به کوی عافیتم می‌نمود راه

روی تو دید، گشت پشیمان ز پند خویش

تا نیشکر شکسته نشد کام از او نیافت

در وی کسی رسد که بر آید ز بند خویش

در راه انتظار تو چشمم سفید شد

آخر غباری از ره سم سمند خویش

شاهی ز غلام تست، ز کوی خودش مران

خنجر مکش بر آهوی سر در کمند خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شاهدی

با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش

گر بایدش لب تو بر آید ز بند خویش

ما را به درد ما بگذار ای طبیب درد

خوش خاطریم ما ز دل دردمند خویش

زاهد تو راست سایه طوبی و باغ خلد

[...]

نشاط اصفهانی

مردود خلق گشتم و گشتم پسند خویش

رستم ز بند غیر و فتادم به بند خویش

تا چند درد زهر بکامم زجام غیر

زین پس من و مذاق خوش از صاف قند خویش

ما را بتلخکامی خود ذوق دیگر است

[...]

فروغی بسطامی

در پا مریز حلقهٔ زلف بلند خویش

ترسم خدا نکرده شوی پای‌بند خویش

منت خدای را که به تسخیر ملک دل

حاجت بدان نشد که بتازی سمند خویش

حیف است بر لب تو رساند لبی رقیب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه