گنجور

 
امیر شاهی

هرکس گرفته دامن سرو بلند خویش

ماییم و گوشه‌ای و دل دردمند خویش

زاهد به کوی عافیتم می‌نمود راه

روی تو دید، گشت پشیمان ز پند خویش

تا نیشکر شکسته نشد کام از او نیافت

در وی کسی رسد که بر آید ز بند خویش

در راه انتظار تو چشمم سفید شد

آخر غباری از ره سم سمند خویش

شاهی ز غلام تست، ز کوی خودش مران

خنجر مکش بر آهوی سر در کمند خویش