گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

مرغ دل راست عزم مسکن خویش

خاطرش می کشد به گلشن خویش

چند باشد درین قفس محبوس

نیست جایش بجز نشیمن خویش

جان من چون لب تویاد آرم

پر کنم من ز لعل دامن خویش

گر نه فکر تو قصد جان من است

چیست مو جب به لب گزیدن خویش

شمع روی تو نور دیده ماست

رد مکن دیده را ز دیدن خویش

لب شیرین چو کام خسرو شد

ماند فرهاد و کوه کندن خویش

تیغ برکش بکش مرا و مپرس

گنه شاهدی به گردن خویش