گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

آمد نگار بر در دل دیده باز کن

بنشین به عیش و در ز رقیبان فراز کن

با یار نازنین چو بیابی مقام امن

چندانکه ناز بیش کند تو نیاز کن

مطرب بیا که یار ندیم است و گل ببار

آهنگ عاشقانه در این پرده ساز کن

از سیر آن دهن که نیاید سخن چه سود

ای دل که گفت با تو که افشای راز کن

جانا چو عفو می کنی از جرم ما بگیر

ور می کشی به جانب ما دیده باز کن

ای شاهدی مراد دل از هیچ کس مجوی

روی نیاز را به در بی نیاز کن