گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم

همی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم

به زنجیر سر زلفش دلم در قید محکم بود

فروزان کاکلش بر سر بهر سو بند بر بندم

دلم بگرفت در غربت کجایی ساربان آخر

کزین دهر خراب آباد رخت خویش بربندم

چو از خلق جهانم می رسد محنت به هر جایی

به کنج عزلتی بنشینم و بر خلق در بندم

چو از روز ازل با یار ما ر ا عهد محکم بود

بگو ای شاهدی من دل به دلدار دگر بر بندم