گنجور

 
شاهدی

مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم

کجا دل می کشد با باغ و با گل گشت و صحرا هم

سگانت را به روزعرض هر یک را نهی کامی

چه شد گر یاد آری در میان مردم از ما هم

مرا یک روز خالی نیست از دردت دلم یکدم

نمی خواهم که بی درد تو باشم روز فردا هم

به تشریف شهادت چون رسانی جان مشتاقان

بدین دولت مزین ساز از تیغ تو ما ر ا هم

بگو تا چون ننالد شاهدی تا صبح دم هر شب

که نبود مونسش غیر از غم و درد و بلا با هم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر شاهی

چمن بشکفت و سبزه خط کشید و سرو بالا هم

مرا تنگ آمده بی‌او دلی از باغ و صحرا هم

چو حال دردمندان عرضه داری ای صبا پیشش

در آن حضرت به گستاخی درودی گوی از ما هم

اجل از آستانت می‌کشد رختم در آن عالم

[...]

بابافغانی

به غیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهم

که او در وادی هجر تو شب‌ها بود همراهم

میرزاده عشقی

نگارا! اولین گامی که بردارم، بهر راهم:

ترا گویم، ترا پویم، ترا جویم، ترا خواهم

همین امروز هم مدح تو می بایست و آنگاهم

ثنا شاهان ملک خویش و تو، در یک سخن با هم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه