گنجور

 
سیف فرغانی
 

گر دست دوست وار در آری بگردنم

پیوسته بوی دوستی آید ز دشمنم

دیده رخ چو آتش تو دید برفروخت

قندیل عشق در دل چون آب روشنم

در سوز و در گداز چو شمعم که روز و شب

سوزی فتیله وار و گدازی چو روغنم

گر یکدم آستین کنم از پیش چشم دور

از آب دیده تر شود ای دوست دامنم

هرگه شراب عشق تو در من اثر کند

گر توبه آهنست بخامیش بشکنم

چون که ز دانه هیچ نگردم ز تو جدا

گر چه بباد بر دهی ای جان چو خرمنم

در فرقت تو زین تن بی جان خویشتن

در جامه ناپدید از جان بی تنم

گر همچو میخ سنگ جفا بر سرم زنی

آن ظن مبر که خیمه ز پهلوت برکنم

ور تار ریسمان شود این تن عجب مدار

غمهای تست در دل چون چشم سوزنم

فردا که روز آخر خواندست ایزدش

اول کسی که با تو خصومت کند منم

من جان چو سیف پیش محبان کنم سپر

گر تیغ برکشی که محبان همی زنم

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.