گنجور

 
سیف فرغانی
 

زهی با لعل میگونت شکر هیچ

خهی با روی پر نورت قمر هیچ

عزیزش کن بدندان گر بیفتد

ملاقاتی لبت را با شکر هیچ

دلم را در نظر آمد دهانت

عجب چون آمد او را در نظر هیچ

عرق بر عارض تو آب بر آب

حدیثم در دهانت هیچ در هیچ

ز وصف آن دهان من در شگفتم

که مردم چون سخن گویند بر هیچ

من از عشق تو افتاده بدین حال

نمی پرسی ز حال من خبر هیچ

چنان بیگانه کشتستی که گویی

ندیدستی مرا بر ره گذر هیچ

نشستم سالها بر خوان عشقت

بجز حسرت ندیدم ماحضر هیچ

دلی از سیف فرغانی ببردی

چه آوردی تو ما را از سفر هیچ