گنجور

 
سنایی

راکعم کرد روزگار حسود

از پس این رکوع چیست سجود

تا جوانی مددگه من بود

جوی عمرم پر آب روشن بود

آخر از آب من ز پاک بری

خاک سردی ببرد و باد تری

مرد چون پیر گشت عاجز گشت

شاب را شیب و عجز عاجز گشت

روزگار حسود بی‌باکم

از دل شوخ و جان غمناکم

کرد پشتم کمان و کام چو تیر

کرد رویم چو قیر و موی چو شیر

کرده از بهر پشت نامه مرا

برنهاده به نامه عامه مرا

پای بر پایم آمد از غم شست

لاجرم دست می‌زنم بر دست

پس چو نور شباب حاضر نیست

تار پیری و تیر هردو یکیست

گشت بالا دوتا و با تن گفت

که همی زیر خاک باید خفت

لاجرم رغم هردو دیدهٔ من

جوهر عمر به گزیدهٔ من

خوش خوش از من جهان هزل و مجاز

عاریتها همی ستاند باز

کاندرین کارگاه هزل و هوس

واندرین تنگنای مانده نفس

مرد را عارض سیاه نکوست

کاندُه دشمنست و شادی دوست

در نگر در من ای رفیق به مهر

سوی آن مرگ سرخ و زردی چهر

تا بدانی که پیش از آن ایّام

در سرای غرور و گلشن کام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]