گنجور

 
سنایی

همه خلق آنچه ماده وانچه نرند

از درون خازنان یکدگرند

گر دهی نیک نیک پیش آرند

ور کنی بد بدی نگهدارند

زانکه از کوزه بهر عادت و خو

بترابد گلاب و سرکه درو

خویشتن را همی نکو خواهی

وز بد دیگران نه آگاهی

تو که از کرمکی بیازاری

چه کنی با دگر کسی ماری

صبر کن بر سفاهت جاهل

تا شوی سایس ولایت دل

پند عاقل به آخر کارت

کند ار کند تیز بازارت

هست پندت نگاه دارنده

همچو می ناخوش و گوارنده

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]