گنجور

 
سنایی

دعوی عشق و عقل گفتارست

معنی عقل و عشق کردارست

عشق را بیخودی صفت باشد

عشق را خون دل صلت باشد

هرکه را عشق چهره بنماید

دل و جانش به جمله برباید

کس نیاید به عشق بر پیروز

عشق عَنقای مُغربست امروز

عشق را کیستی نگویی تو

بر دَرِ عاشقی چه پویی تو

عاشقی کار شیرمردانست

نه به دعویست بل به برهانست

هرکه را سر به از کلاه بُوَد

بر سرِ او کُله گناه بُوَد

کانکه در عشق شمع ره باشد

همچو شمع آتشین کُله باشد

کودکی رَو ز دیو چشم بپوش

طفل راهی تو شو ز خود خاموش

دست چپ را ز دست راست بدان

تا ز تقلید نشمری ایمان

عشق مردان بود به راه نیاز

عشق تو هست سوی نان و پیاز

در ره بی‌نیازی ای درویش

رَو تو بیگانه‌وار از پی خویش

کوشش از تن طلب کشش از جان

جوشش از عشق دان چشش ز ایمان

بهرِ جان سعادت اندیشت

هشت خوانست هفت خوان پیشت

عشق چون شمع زنده خواهد مَرد

دیده و دل سپید و طلعت زرد

هرکجا حسن و دلکشی باشد

غمزه با شوخی و خَوشی باشد

آنچنانی ز عشق و طبع و مزیج

که نسنجی به چشم عاقل هیچ

کی درآیی به چشم اهل خرد

تو فروشی نفاق و نفس خرد

تا تو او را فروشی این سلعت

او به هر دم نُوَت دهد خلعت

سلعتش ساعتیست با تو و بس

خلعتش دام و درد و بند و قفس

گر از این دام و بند او برهی

کفش بیرون کنی کُله بنهی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]