گنجور

 
سنایی

رفت وقتی زنی نکو در راه

شده از کارهای مرد آگاه

دید مردی جوان مر آن زن را

کرد پیدا در آن زمان فن را

بر پی زن برفت مرد به راه

زن ز پس کرد با کرشمه نگاه

کای جوانمرد بر پی‌ام به چه کار

آمده‌ستی به خیره‌رو بگذار

مرد گفتا که عاشق تو شدم

ای چو عذرا‌! چو وامق تو شدم

بیم آنست کز غم تو کنون

بدوم در جهان شوم مجنون

شد وجودم بر آن جمال ز دست

شیشهٔ جان به سنگ غم بشکست

با من اکنون نه حال ماند و نه هوش

شد زیادت مرا جهان فرموش

ظاهر و باطنم به تو مشغول

گشت و شد از جهانیان معزول

کرد حیلت بر او زن دانا

زانکه آن مرد بود بس کانا

گفت گر شد دلت به من مشغول

شد وجودم دل ترا مبذول

گفت زن گر جمال خواهر من

بنگری ساعتی شوی الکن

همچو ماه است در شب ده و چار

بنگر آنک چو صدهزار نگار

مرد کرد التفات زی پس و زن

گفت کای سر به سر تو حیلت و فن

عشق و پس التفات زی دگران‌؟

سوی غیری به غافلی نگران‌؟

زد ورا یک طپانچه بر رخسار

تا شد از درد چشم او خونبار

گفت کای فن‌فروش‌ِ دستان‌خر

گر بُدی از جهان به منَت نظر

ور وجودت به من بُدی مشغول

نبدی غیر من برت مقبول

کل تو سوی کل من ناظر

گر بُدی کی شدی ز من صابر‌؟

جز به من التفات کی کردی‌؟

غم زشت و نکو کجا خوردی‌؟

ور نهادت مرا بُدی مطلق

به دگر کس کجا شدی ملحق‌؟

سوی جز من چو التفات آری

از جمال رخم برات آری

مرد لافی نه مردِ آلافی

ناف رنگی نه رنگ را نافی

سست بازار و سخت آزاری

خربزه خور نه خربزه کاری

سوخته مغز و خام گفتاری

سوده سودا و ساده بازاری

هرکه او مدعی بود در عشق

هست بیداد کرده او بر عشق

عشق را راه بر سلامت نیست

در رهِ عشق استقامت نیست