گنجور

 
سنایی

عاشقی را یکی فسرده بدید

که همی مُرد و خوش همی خندید

گفت کاخر بوقت جان دادن

خندت از چیست و این خوش استادن

گفت خوبان چو پرده برگیرند

عاشقان پیششان چنین میرند

عشق را رهنمای و ره نبود

در طریقت سر و کُله نبود

عشق و معشوق اختیاری نیست

عشق زانسان که تو شماری نیست

عشق را کس وجود نشناسد

هر دلی را وطن نپرماسد

گر نکو بنگری نه جای شکست

عشق را ره ورای نُه فلکست

عاشقی خود نه کار فرزانه است

عقل در راه عشق دیوانه است

در رهِ عشق کاینات همه

ستد از عجز خود برات همه

عرش و فرش از نهاد او حیران

باز گشته ز راه سرگردان

کس نداده نشان ز جوهر عشق

هیچ‌کس نانشسته همبر عشق

نقد عشق از سرای ارواحست

نه ز اشخاص و شکل و اشباحست

راه نایافته بیافتن است

عشق بی‌خویشتن شتافتن است

کفر و دین عقل ناتمام بُوَد

عشق با کفر و دین کدام بُوَد

هرچه در کائنات جزو کل‌اند

در ره عشق طاقهای پل‌اند

عود و بیدی که سوختی همبر

دود اگر دو یکیست خاکستر

بید با میوه‌دار و خار و خدنگ

همه را آتشی کند یک رنگ

پیش آنکس که عشق رهبر اوست

کفر و دین هر دو پردهٔ در اوست

مرد صورت پرست را گه کار

کفش دستار دان کمر زنّار

هرچه آن نقش دور گردونست

از سرا ضرب عشق بیرونست

عشق برتر ز عقل و از جانست

لی مَعَ‌اللّٰه وقت مردانست

عقل مردیست خواجگی آموز

عشق دردیست پادشاهی سوز

طفل را بارِ عشق پیر کند

پشه را عشق باشه گیر کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]