گنجور

 
سنایی

منم آن مفلسی که کیسهٔ من

ندهد شادیی به طراران

سیم در دست من نگیرد جای

چون خرد در دماغ می خواران

مستی از صحبتم بپرهیزد

همچو خواب از دو چشم بیماران

من چنین آزمند نومیدم

از تو ای قبلهٔ نکوکاران

کافتاب امید را به فلکی

خشکسال نیاز را به باران