گنجور

 
سنایی غزنوی
 

روشن آن بدری که کمتر منزلش عالم بود

خرم آن صدری که قبله‌ش حضرت اعظم بود

این جهان رخسار او دارد از آن دلبر شدست

و آن جهان انوار او دارد از آن خرم بود

حاکمی کاندر مقام راستی هر دم که زد

بر خلاف آندم اگر یک دم زنی آندم بود

راه عقل عاقلان را مهر او مرشد شدست

درد جان عاشقان را نطق او مرهم بود

صدهزاران جان فدای آنسواری کز جلال

غاشیه‌ش بر دوش پاک عیسی مریم بود

از رخش گردد منور گر همه جنت بود

وز لبش یابد طهارت گر همه زمزم بود

فرش اگر سر برکشد تا عرش را زیر آورد

دست آن دارد که از زلفش بر اوریشم بود

طلعت جنت ز شوق حضرتش پر خوی شدست

دیدهٔ دوزخ ز رشک غیبتش پر نم بود

از گریبان زمین گر صبح او سر بر زند

تا شب حشر از جمالش صد سپیده دم بود

با «لعمرک» انیبا را فکرت رجحان کیست

با «عفاالله» اولیا را زهرهٔ یک دم بود

با «الم نشرح» چگویی مشکلی ماند ببند

با «فترضی» هیچ عاصی در مقام غم بود

خوش سخن شاهی کز اقبال کفش در پیش او

کشتهٔ بریان زبان یابد که در وی سم بود

خاک را در صدر جنت آبرویش جاه داد

آتش ابلیس را از خاک او ماتم بود

چرخ را از کاف «لولاک»ش کمر زرین بود

خاکرا با حاء احمامش قبا معلم بود

خاک زاید گوهری کز گوهران برتر شود

بچه زاید آدمی کو خواجهٔ عالم بود

هر که در میدان مردی پیش او یکدم زند

رخش او گوساله گردد گر همه رستم بود

در شبی کو عذر «اخطانا» همی خواهد ز حق

جبرئیل آنجا چو طفل ابکم و الکن بود

حکم الالله بر فرق رسول الله بین

راستی زین تکیه‌گاهی آدمی را کم بود

ماه بر چرخ فلک چون حلقهٔ زلف و رخش

گاه چون سیمین سپر گه پارهٔ معصم بود

شاه انجم موذن وی گشته اندر شرق ملک

زان جمال وی شعار شرع را معلم بود

بادوشان فلک را دور او همره شدست

خاکپاشان زمین را نعل او ملحم بود

سدرهٔ طاووس یک پر کز همای دولتش

بر پر خود بست از آن مر وحی را محرم بود

خضر گرد چشمهٔ حیوان از آن می‌گشت دیر

تا مگر اندر زمین با وی دمی همدم بود

تا نهنگش در عجم گرد زمین چون عمرست

تا هزبرش در عرب غرنده ابن عم بود

نی در آن آثار گرز و ناچخ عنتر بود

نه در آن اسباب ملک کیقباد و جم بود

با خرد گفتم که فرعی برتر از اصلی شود

گفت: آری چون بر آن فرع اتفاقی ضم بود

گفت: ای بوبکر با احمد چرا یکتا شدی

گفت:هر حرفی که ضعفی یافت آن مدغم بود

گفتم: ای عمر تو دیدی بوالحکم بس چون برید

گفت: زمرد کی سزای دیدهٔ ارقم بود

گفتم: ای عثمان بنا گه کشتهٔ غوغا شدی

گفت: خلخال عروس عاشقان ز آندم بود

گفتم: ای حیدر میی از ساغر شیران بخور

گفت: فتح ما ز فتح زادهٔ ملجم بود

باد را گفتم: سلیمان را چرا خدمت کنی

گفت: از آن کش نام احمد نقش بر خاتم بود

ای سنایی از ره جان گوی مدح مصطفا

تا ترا سوی سپهر برترین سلم بود

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ناشناس در ‫۱ سال قبل، سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۱ نوشته:

گفت ای بوبکر را درست کنید
متن اصلی گفتم ای بوبکر

 

ناشناس در ‫۱ سال قبل، سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۳ نوشته:

گفتم: ای عمر تو دیدی بوالحکم بس چون برید
لطفا بس را ویرایش کنید
پس هست

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.