گنجور

 
صامت بروجردی
 

یا رب چون من به غربت کسی مبتلا نباشد

در پیش چشم دشمن بی‌اقربا نباشد

عباس من کجایی ای مهربان برادر

جای تو اندرین دشت پیاد چرا نباشد؟

ای مونس غریبان سقای غم نصیبان

جز تو مرا معینی در کربلا نباشد

در دست قوم کافر تنهایم ای برادر

یک دست را به پیکر هرگز صدا نباشد

برادر نزد دشمن دست بیاری من

جانا برو که از تن دستت جدا نباشد

رفتی تو از پی آب آب ای مه جهانتاب

گشته به دهر نایاب یا بهر ما نباشد؟

باید که دست خود را دیگر ز جان بشوید

شاهی که لشگرش را صاحب لوا نباشد

در وقت بی‌نوایی بی‌یار و آشنایی

از همرهان جدایی هرگز روا نباشد

ای صفدر وفادار در این دیار خونخوار

دوری ز آل اطهار رسم وفا نباشد

هر کس جدا نموده دست برادر من

یا رب ز قهر ذوالمن هرگز رها نباشد

باد صبا علی را رو در نجف خبر کن

گویا ز ما خبر دار شیر خدا نباشد

ای شهسوار بطحا از بهر آل طاها

فریادرس در این دشت غیر از خدا نباشد

(صامت) که روزگارش کرده به غم دچارش

در روزگار کارش غیر از عزا نباشد