گنجور

 
صامت بروجردی
 

عمو ببین لب خشک و دل پریشان را

نما به درد من تشنه فکر درمان را

عمو مگر به جهان رسم کوفیان این است

که تشنه در لب دریا کشند مهمان را

عمو مگر ظلماتست دشت کرب و بلا

که بسته بر رخ ما خصم آب حیوان را

گرفتم آنکه نباشیم ما حریم رسول

نکشته کافری از تشنگی مسلمان را

اگر به قیمت جانست آب در این دشت

به التماس من تشنه می‌دهم جان را

عمو به جز تو مددکار نیست باب مرا

نموده‌اند بوی تنگ ملک امکان را

اگر چه اهل حرم جمله تشنه آیند

ولی صبوری و طاقت کم است طفلان را

بگیر مشک و ز راه ثواب آب بیار

که ساخته است عطش کار ما یتیمان را

چو گشت گلشن آل عبا خزان (صامت)

مکن دگر هوس گلشن و گلستان را