گنجور

 
صامت بروجردی

عمو به حالت من چشم مرحمت واکن

بیا و قاسم دلخسته را تماشا کن

گرفته تنگ به حالم سپاه سنگین دل

نظر به قاسم و سپر هجوم اعدا کن

به جز تو هیچ کس اندر غم یتیمان نیست

بیا دمی به سرم از ره وفا جا کن

رضا مشو که به حسرت روم به حجله خاک

اساس عشرت داماد خود مهیا کن

عمو به جان پدر کن به حال من پدری

برای من زوفا بزم عیش برپا کن

برو به خیمه عموجان برای خاطر من

عروس بی‌کس افسرده را تسلی کن

شده است پیکر قاسم هزار پاره ز تیغ

بیا جراحت جسم مرا مداوا کن

ز سم اسب نگردیده تا تنم پامال

مرا خلاص ز اعدادی بی‌سروپا کن

چو شد عروسی قاسم عزا دگر (صامت)

ز دست دور فلک مرگ خود تمنا کن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جهان ملک خاتون

بیا و دیده جانم به وصل بینا کن

به بوی زلف خودم دلبرا توانا کن

به روی چون گلت ای گلعذار سیم اندام

زبان بلبل جان را به طبع گویا کن

چو بسته ام دل خود را به زلف سرکش تو

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جهان ملک خاتون
صائب تبریزی

نظر به زلف و خط آن بهشت سیما کن

شکسته قلم صنع را تماشا کن

مشو غبار دل خلق چون کتابت خشک

به اهل عشق در ایام خط مدارا کن

پیاله از قدح لاله می توان کردن

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه