گنجور

 
صامت بروجردی
 

در جهان هرگز ز بعد رحلت پیغمبری

کس نزد در خانه پیغمبر خود آذری

چون امیرالمومنین در عین قدرت تاکنون

سر به تسلیم و رضا ناورده هرگز سروری

آنقدر شیر خدا گردن به حکم حق نهاد

تار سن در گردن او بست از سگ کمتری

داد دنیای دینی آنقدر دو نان را امان

تا بشیر حق نمودند ادعای همسری

تا قیامت کرد کار شرع احمد را خراب

از در غصب خلافت روسیاه خودسری

عقل کی باور کند کز بعد خود ختم رسل

واگذارد امتان خویش را بی‌رهبری

یا کند محروم از میراث خود در روزگار

دختر خود را و بخش ارث را بر دیگری

کی نهادی تا کند بیگانه غصب حق وی

داشتی گر شوهر زهرای اطهر یاوری

او فکند آتش بدا را لمصمت دخت رسول

پهلوی او را شکست از ملعنت بدگوهری

حیف می‌باشد که در جای رسول هاشمی

جا کند بوبکر چون بوزینه‌ای بر منبری

صورت خاتون محشر شد ز سیلی نیلفام

کس نبیند بعد از این بالاتر از این محشری

گشت گریان محرم و بیگانه بر حال رسول

در مدینه هر که او را دید با چشم تری

در به روی دختر احمد کشی ننمود باز

از طریق بی‌وفایی مردم یک کشوری

یاد ایام پدر می‌کرد می‌زد در جهان

شعله از سوز جگر چون مرغب بی‌بال و پری

گاه بودی با حسن همناله گاهی با حسین

در شکایت گاهی از دور سپهر چنبری

بهتر از خیرالنسا مردم کنندش احترام

گر بماند در جهان یک دختری از کافری

(صامتا) خلق جهان را نیست تاب استماعع

بهتر آن باشد کز این شرح غم افزا بگذری