گنجور

 
صامت بروجردی
 

تا کی از بخت فرو بسته گره وا نکنی

نظر لطف به آوارگی ما نکنی

گوییا اسم جدایی نشنیده است دلت

ورنه درد دل ما از چه مداوا نکنی

شده آئینه دل تیره تر از چهره بخت

ز چه از یک نظرش پاک و مصفا نکنی

هوس خاک سر کوی تو اندر لب سرماست

همتی از چه برین منصب عظمی نکنی

اینقدر هم نبود بی‌اثر آه دل ما

مگر از سوز دل سوخته پروا نکنی

(صامتا) کار جهان گشت به کامت که دگر

ز غم دلبر خود شورش و غوغا نکنی