گنجور

 
سلمان ساوجی
 

سرو را، پیش قدت، منصب بالایی نیست

ماه را، با رخ تو، دعوی زیبایی نیست

هر که بیند، گل روی تو و عاشق نشود

همچو نرگس، مگرش دیده بینایی نیست

امشب از چشم تو مستم، مدهم، می ساقی

که مرا طاقت، درد سر فردایی نیست

گرچه آتش دهن و تیز زبانم چون شمع

در حضور تو مرا، قوت گویایی نیست

سر زلفت به قلم گفتم و این سر به کسی

بتوان گفت، که او را سر سودایی نیست

از خیالت نشود، مردم چشمم خالی

لایق صحبت تو، مردم هر جایی نیست

گر چه پروانه مسکین، رود اندر سر شمع

هیچ از صحبت او، تاب شکیبایی نیست

بجز از دیدن روی تو، ندارم رایی

بهتر از عادت یکرویی و یکرایی نیست

گو برو در وصالت مطلب، آنکس کو

که به عشق تو چو سلمان دل دریایی نیست