گنجور

 
سلمان ساوجی
 

دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست

ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست

ز من برید و به زلفت بریده‌ات پیوست

به پای خویش آمد به دام و شد پا بست

زهی لطافت آن قطره‌ای که مهری یافت

ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست

تو در حجاب ز چشمم، چو ماهی اندر سی

منم اسیر به زلفت چو ماهی اندر شست

همین که چشم تو صف‌های غمزه بر هم زد

نخست قلب سلیم شکستگان بشکست

چگونه چشم تو مست است و زلفت، آشفته

چنان به روی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

ندانم آنکه خبر هست از منت، یا نیست

که نیستم خبر، از هر چه در دو عالم هست

بیار ساقی، از آن می، که می پرستان را

به نیم جرعه دردی، کند خدای پرست

وجود خاکی سلمان، هزار باره چو خاک

به باد دادی و زان گرد، بر دلت ننشست

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.