گنجور

 
سلمان ساوجی
 

بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه

پیغام تو آورد صبا سلمه الله

چون خاک رهم بود قراری و سکونی

باد آمد و بر بوی توام می‌برد از ره

باد سحر از بوی تو بخشید مرا جان

بادم به فدای قدم باد سحرگه

ای خیل خیالت سر زلفت به شبیخون

هر نیم شبی بر سر من تاخته ناگه

از شرم عذار تو برآورده عرق گل

وز فکر جمال تو فرو رفته به خود مه

بگریست به خون جگر و زار بنالید

در نامه چو شد خامه ز حال دلم آگه

حال من شوریده چه محتاج بیان است

رنگ رخ من بین که بیانی است موجه

از خاک رهم خوارتر افتاده ه کویت

سلمان نه فتاده است که بر خیزد ازین ره

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

سید محسن در ‫۱ سال و ۹ ماه قبل، دو شنبه ۲ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۵۳ نوشته:

بی بار و بر افتاد نفس، دوش سحرگه
از خاک رهم خوارتر افتاده به کویت---
با معنی تر است

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.