گنجور

 
سلیم تهرانی

با کسی کی می‌کنم در عشقبازی همرهی

من که دایم از دل خود می‌کنم پهلو تهی

از ضعیفی برنمی‌آید ز لب فریاد من

ناله هم آخر به عشقت کرد با من کوتهی

شغل عشقم کرد از سامان عالم بی‌نیاز

بیستون فرهاد را بس مسند شاهنشهی

پا به دامن کش چو کوه و رسم تمکین پیشه کن

همچو دریا چند بتوان جوش زد از بی‌تَهی

می‌گریزم، رهبری هرجا که می‌بینم سلیم

خضر این وادی ز بس کرده‌ست با من بی‌رهی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شمس مغربی

پیش شیران دعوی شیری مکن چون روبهی

نا خوش است از زشت و لاغر لاف حسن و فربهی

خوش نباشد با اسیری از امیری دم زدن

زشت باشد با گدائی لاف و دعوی شهی

تو سلیمانی ولیکن دیو دارد خاتمت

[...]

جامی

گر چه روزی از کف خواجه ست روزی ده خداست

بر سر روزی خوران خوش نیست زو منت نهی

نیست او جز کاسه و کفلیز دیگ رزق را

به که باشد کاسه و کفلیز از منت تهی

هلالی جغتایی

آن کف پا بر زمین حیفست، ای سرو سهی

چشم آن دارم که: دیگر پای بر چشمم نهی

تا سر از جیب خجالت بر ندارد آفتاب

خیمه بر دامان صحرا زن چو ماه خرگهی

می روی بر اوج خوبی، فارغ از بیم زوال

[...]

حزین لاهیجی

حیرتی دارم حزین از حال ابنای زمان

کودنی چند، از چراگاه کمی و کوتهی

پوزهء دعوی گشاده ستند در میدان لاف

مبتدی ناگشته، چون گشتند یا رب منتهی؟

دیده از بینش معرا، سینه از ادراک پاک

[...]

وحدت کرمانشاهی

یاس را هرگز مباد ای دوست در دل ره دهی

زان که در این راه می‌افتی به چاه گمرهی

نا امیدی می‌کند محرومش از الطاف حق

گر کسی را نیست از الطاف یزدان آگهی

از عدم یک گام نبود بیش تا ملک قدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه