با کسی کی میکنم در عشقبازی همرهی
من که دایم از دل خود میکنم پهلو تهی
از ضعیفی برنمیآید ز لب فریاد من
ناله هم آخر به عشقت کرد با من کوتهی
شغل عشقم کرد از سامان عالم بینیاز
بیستون فرهاد را بس مسند شاهنشهی
پا به دامن کش چو کوه و رسم تمکین پیشه کن
همچو دریا چند بتوان جوش زد از بیتَهی
میگریزم، رهبری هرجا که میبینم سلیم
خضر این وادی ز بس کردهست با من بیرهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر بیان میکند که با کسی که در عشق بازی میکند، همدردی دارد، اما از درون احساس رنج و تنهایی میکند. او از ضعفهایش و عدم توانایی در فریاد زدن میگوید و به عشقش به عنوان شغلی بینیاز از دنیای خارج اشاره میکند. به نوعی، شاعر از عواطف عمیق و تجربههای دشوار عشق سخن میگوید و از تلاش برای حفظ هویت و استقلال خود در این مسیر احساسات میکند. در نهایت، او از دوری و پریشانی خود در جستجوی راهی برای آرامش و هدایت در عشق سخن میگوید.
هوش مصنوعی: با چه کسی میتوانم در عشق بازی همراهی کنم، وقتی همواره از دل خود فاصله میگیرم؟
هوش مصنوعی: از ناتوانی من، فریاد و نالهام به عشق تو سودی ندارد و در این زمینه احساس کوتاهی میکنم.
هوش مصنوعی: عشق من باعث شده است که از تمام چیزهای این دنیا بینیاز شوم. فرهاد که برای بیستون کوه کندن تلاش کرد، هماکنون بر تخت پادشاهی نشسته است.
هوش مصنوعی: به آرامی و قاطعیت خود را کنترل کن، مثل کوه استوار باش و به آداب فروتنی عمل کن، زیرا مانند دریا، نمیتوان همیشه در حال نوسان و جوش و خروش بود.
هوش مصنوعی: من از هر جا که میبینم میگریزم، چون رهبر و راهنمای من، سلیم خضر، در این مسیر به قدری با من همراهی کرده که دیگر نیازی به راهنمایی ندارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
پیش شیران دعوی شیری مکن چون روبهی
نا خوش است از زشت و لاغر لاف حسن و فربهی
خوش نباشد با اسیری از امیری دم زدن
زشت باشد با گدائی لاف و دعوی شهی
تو سلیمانی ولیکن دیو دارد خاتمت
[...]
گر چه روزی از کف خواجه ست روزی ده خداست
بر سر روزی خوران خوش نیست زو منت نهی
نیست او جز کاسه و کفلیز دیگ رزق را
به که باشد کاسه و کفلیز از منت تهی
آن کف پا بر زمین حیفست، ای سرو سهی
چشم آن دارم که: دیگر پای بر چشمم نهی
تا سر از جیب خجالت بر ندارد آفتاب
خیمه بر دامان صحرا زن چو ماه خرگهی
می روی بر اوج خوبی، فارغ از بیم زوال
[...]
حیرتی دارم حزین از حال ابنای زمان
کودنی چند، از چراگاه کمی و کوتهی
پوزهء دعوی گشاده ستند در میدان لاف
مبتدی ناگشته، چون گشتند یا رب منتهی؟
دیده از بینش معرا، سینه از ادراک پاک
[...]
یاس را هرگز مباد ای دوست در دل ره دهی
زان که در این راه میافتی به چاه گمرهی
نا امیدی میکند محرومش از الطاف حق
گر کسی را نیست از الطاف یزدان آگهی
از عدم یک گام نبود بیش تا ملک قدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.