ز دست ساقی، تا کی پیاله نوشیدن؟
خوش است گل ز گلستان به دست خود چیدن
لطیفه ی ست که در کار ناصحان از ماست
چو گل شدن همه تن گوش و حرف نشنیدن
کجاست ساقی مستان در انجمن، تا چند
عبث نشستن و بر روی یکدگر دیدن
گناه بنده خوش آید کریم مفلس را
که هیچ چیز ندارد برای بخشیدن
نگاه دار خدایا ز خست دزدی
که ننگ مرد بود سر ز تیغ دزدیدن
سلیم رنجش اغیار را مضایقه نیست
ولی کسی نتواند ز دوست رنجیدن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به تمایل انسان به لذت و زندگی میپردازد. شاعر از نوشیدن پیالهای از دست ساقی سخن میگوید و به زیبایی گلها اشاره میکند. او به ناصحان میگوید که اگرچه سخن آنها را نمیشنوند، اما خوب است که خود را در لذتهای زندگی حل کنند. شاعر از مستان خواهان ائتلاف و دوری از تنهایی است و بر این باور است که گناه بنده برای شخصی بیچیز، زیباست، چون او چیزی برای بخشیدن ندارد. در نهایت، شاعر از خداوند میخواهد که او را از خست و دزدی دور نگهدارد و میگوید که رنجش از دیگران آسان است، اما رنجیدن از دوست سختتر است.
هوش مصنوعی: چقدر میتوان از دست ساقی شراب نوشید؟ بهتر است خودمان از گلستان، گل را بچینیم و لذت ببریم.
هوش مصنوعی: این یک شوخی است که نشان میدهد ما در کار نصیحتکنندگان، فقط ظاهراً گوش میدهیم و در واقع به هیچیک از حرفهایشان توجه نمیکنیم، مانند گلی که زیباست ولی گوش ندارد تا بشنود.
هوش مصنوعی: ساقی مستنوشان کجاست که با هم در این جمع بیفایده نشستیم و فقط به چهرههای هم نگاه میکنیم؟
هوش مصنوعی: گناه یک بنده برای بخشندهای که خود چیزی ندارد، خوشایند است. چرا که او هیچ چیزی برای بخشیدن ندارد.
هوش مصنوعی: خدا را نگران و مراقب باش که کسی از سر ناچاری و خستگی دزدیده نشود، زیرا این عمل برای مردان ننگآور است.
هوش مصنوعی: کسی که دل پاک و سلیم دارد، از آزردگی دیگران ناراحت نمیشود، اما جایی که پای دوست در میان باشد، نمیتواند تحمل رنجش را داشته باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میان باغ حرام است بی تو گردیدن
که خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن
و گر به جام برم بی تو دست در مجلس
حرام صرف بود بی تو باده نوشیدن
خم دو زلف تو بر لاله حلقه در حلقه
[...]
چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن
گر اختیار کنی خاک پاش بوسیدن
دلا چو در حرم عشق میروی خود را
چو شمع جمع ادب نیست در میان دیدن
به خاک بوسی پایت هنوز دارم چشم
[...]
به باغ شد دل من صبحدم به گل چیدن
مراد من بود از گل جمال او دیدن
گرفته دست نگاری به دست در بستان
به ذوق در چمن و لاله زار گردیدن
چه خوش بود سر زلفین پیچ در پیچش
[...]
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافریست رنجیدن
به پیرِ میکده گفتم که چیست راه نجات ؟
[...]
چو دیده در طلبت واجبست گردیدن
سرشک را بهمه جانبی دوانیدن
ببر چو معجر روسی گرفت لرزیدن
عمامه خواست زعشقش بسر بگردیدن
بپوستین تن لرزان مابدی در یاب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.