ز سنگ رهگذر اندیشه ای کجا دارم
به دست خویش چو از راستی عصا دارم
به خواب، دولت وصل تو بر سرم آمد
گمان بری که به بالش پر هما دارم
مبین شکفتگی ظاهرم، غم دل بین
که خار در جگر و پای در حنا دارم
گذشت عمر به سرگشتگی، عجب حالی ست
که خاکم و روش سنگ آسیا دارم
وجود لاغر من شد تمام طعمه ی عشق
فغان که در قفس استخوان هما دارم
ز اضطراب به یک جا دمی قرارم نیست
سپند شوقم و آتش به زیرپا دارم
سلیم بر دلم از بس نشسته گرد ملال
گمان بری به بغل مهر کربلا دارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به حالتی از اندیشه و تفکر اشاره دارد که در آن به تنهایی و دردهای درونی خود میپردازد. او از عصای صداقت خود یاد میکند که به دست دارد و به خواب وصال معشوقش فکر میکند. علیرغم ظاهری شکوفا، در دلش غم و رنج وجود دارد. شاعر به گذر عمر و احساس سرگشتگی خود اشاره میکند و میگوید که وجودش به عشق تبدیل شده و همچون قفسی است که او را در بر گرفته است. اضطراب او باعث میشود که آرامش نداشته باشد و در نهایت، به شدت احساس ملال و اندوه میکند و گمان میکند عشقش شبیه مهر کربلا است.
هوش مصنوعی: من در مسیر زندگی، اندیشهای به همراه ندارم، ولی وقتی که با صداقت و راستی پیش میروم، همچون عصا به دستم است.
هوش مصنوعی: در خواب، خوشبختی و شادی ناشی از وصال تو بر سرم سایه افکنده است، گمان کن که در خواب، بر سجادهای از پرهای پرندهای زیبا دراز کشیدهام.
هوش مصنوعی: ظاهر من نشاندهندهی شادابی و زیباییام است، اما در دل من غمی عمیق وجود دارد. در واقع، درون من درد و رنجی نهفته است که هیچکس از آن باخبر نیست.
هوش مصنوعی: عمر من در حیرت و جستجو سپری شده است. جالب اینجاست که من از خاک ساخته شدهام اما مانند سنگ آسیاب سختی دارم.
هوش مصنوعی: وجود نحیف من تمام چیزی است که عشق را به فغان میآورد، زیرا در قفس استخوانی که دارم، احساسات و دردهای عمیق را تحمل میکنم.
هوش مصنوعی: به خاطر نگرانی و اضطرابم هرگز نمیتوانم در جایی آرام بگیرم. شوق و اشتیاقی در وجودم هست که مانند آتش زیر پایم میسوزد.
هوش مصنوعی: دلم پر از غم و اندوه است و این احساس به قدری در من نشسته که گویی در آغوش عشق و محبت سرزمین کربلا گنجینهای دارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ترا به جان و دل از جان و دل وفادارم
که من خود از همه ملکِ جهان ترا دارم
کسی به جایِ تو باشد مرا چه می گویم
نعوذبالله اگر هرگز این روا دارم
سرم به تیغ بباید برید اگر به خطا
[...]
گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم
که گر چه خاک زمینم کنی، هوا دارم
اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست
مرا ز غیر چه اندیشه؟ چون ترا دارم
مرا که روز و شب اندیشهٔ تو باید کرد
[...]
تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم
که از هوای تو حاصل همین هوا دارم
میان چشم و دل از آب دیده خون افتاد
کجا است نقش خیالت که ماجرا دارم
ز خاک کوی تو کحلالجواهر آرد باد
[...]
بیا بیا که من اندر جهان ترا دارم
جفا مکن که بجان بنده وفا دارم
اگر ز کوی تو گردی بمن رساند باد
بخاک پای تو کان را چه توتیا دارم
مرا به تیغ جفا گر کشند ممکن نیست
[...]
مرا که بر سر کویت سگ وفا دارم
ز در مران که در این باب کارها دارم
بدان هوس که به سر وقت من رسی روزی
ز پا فتاده ام و دست بر دعا دارم
تو را که در غم هجران نبوده ای چه خبر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.