گنجور

 
سلیم تهرانی

ز سنگ رهگذر اندیشه ای کجا دارم

به دست خویش چو از راستی عصا دارم

به خواب، دولت وصل تو بر سرم آمد

گمان بری که به بالش پر هما دارم

مبین شکفتگی ظاهرم، غم دل بین

که خار در جگر و پای در حنا دارم

گذشت عمر به سرگشتگی، عجب حالی ست

که خاکم و روش سنگ آسیا دارم

وجود لاغر من شد تمام طعمه ی عشق

فغان که در قفس استخوان هما دارم

ز اضطراب به یک جا دمی قرارم نیست

سپند شوقم و آتش به زیرپا دارم

سلیم بر دلم از بس نشسته گرد ملال

گمان بری به بغل مهر کربلا دارم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

ترا به جان و دل از جان و دل وفادارم

که من خود از همه ملکِ جهان ترا دارم

کسی به جایِ تو باشد مرا چه می گویم

نعوذبالله اگر هرگز این روا دارم

سرم به تیغ بباید برید اگر به خطا

[...]

اوحدی

گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم

که گر چه خاک زمینم کنی، هوا دارم

اگر جهان همه دشمن شوند باکی نیست

مرا ز غیر چه اندیشه؟ چون ترا دارم

مرا که روز و شب اندیشهٔ تو باید کرد

[...]

ناصر بخارایی

تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارم

که از هوای تو حاصل همین هوا دارم

میان چشم و دل از آب دیده خون افتاد

کجا است نقش خیالت که ماجرا دارم

ز خاک کوی تو کحل‌الجواهر آرد باد

[...]

حسین خوارزمی

بیا بیا که من اندر جهان ترا دارم

جفا مکن که بجان بنده وفا دارم

اگر ز کوی تو گردی بمن رساند باد

بخاک پای تو کان را چه توتیا دارم

مرا به تیغ جفا گر کشند ممکن نیست

[...]

خیالی بخارایی

مرا که بر سر کویت سگ وفا دارم

ز در مران که در این باب کارها دارم

بدان هوس که به سر وقت من رسی روزی

ز پا فتاده ام و دست بر دعا دارم

تو را که در غم هجران نبوده ای چه خبر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه