گنجور

 
سلیم تهرانی

چو غنچه در گرهی بند، نقد خود ز تلف

که پیش هر خس و خاری چو گل نداری کف

چه سود آب ز دریا چو ابر بخشیدن

کرم ز آبله دست خویش کن چو صدف

به دست مطرب از اصلاح خاطر من شد

پر از غبار، چو غربال خاک بیزان دف

بهار شد که ز میخانه باده نوشان را

به سوی باغ پرد چون تذرو جام از کف

چه شد اگر طرف غیر را زمانه گرفت

مرا به دعوی عشقت بس است حق به طرف

سلیم ناله ی من تیغ چون برافرازد

سپر کشد به سر خویش آسمان چو کشف

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جمال‌الدین عبدالرزاق

کسیکه داشت در آنماه جام باده بکف

کنون بدستش تسبیح بینی و مصحف

کنون نهند حریفان حدیث می بر طاق

کنون نهند جوانان کلام دف بررف

کنون درین مه طفلان نهند پا بر پای

[...]

جامی

کجا شد آنکه ز بغداد مستقر سلف

به حله روی نهادم ز حله رو به نجف

نجف مگوی که آن قبله جای مجد و علا

نجف مگوی که آن بارگاه عز و شرف

نهاده اهل وفا بر ستانه او روی

[...]

فیض کاشانی

ز عشق جوی کرامت ز عشق جوی شرف

بغیر عشق نباشد رهی بهیچ طرف

بغیر عشق مکن هیچ کار اگر بکنی

غرامتست و ندامت تحسر است واسف

بعشق کوش که فخر است عشق مردانرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه