گنجور

 
سلیم تهرانی

خوش آنکه باده ی ناب است مایه ی هوشش

سبوی باده به جای سر است بر دوشش

ز گل مپرس که بلبل چه گفتگو دارد

چه ذوق از سخن آن را که نشنود گوشش

چو آب هرچه ببیند کسی درین گلشن

برون چو رفت، همه می شود فراموشش

اسیر عشق ترا دایم از فناطلبی

شود کفن چو علم پاره بر سر دوشش

ز خنده آب حیات لبش به موج آمد

حدیث تشنه لبان باد زد چو بر گوشش

جهان به هرکه زبانی چو شمع داد سلیم

در انجمن نتوانند دید خاموشش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

کرشمه های سر زلف در بنا گوشش

حدیث درد دلم ره نداد در گوشش

بیا که سر به فدایت نهاده ام، ورنه

چنین عزیز ندارم نهاده بر دوشش

نگو که غمزه من خون کس نمی ریزد

[...]

صامت بروجردی

ببرد مقته با گوشواره از گوشش

سر برهنه به خاک او فکند مدهوشش

ادیب الممالک

امیرزاده مهین فتح سلطنت چون شد

که گشت وعده دیدار من فراموشش

گوزن شیر شکارست و چرخ روبه باز

دچار کرده ز افسون به خواب خرگوشش

و یا نگاری سیمین بر و بدیع جمال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه