گنجور

 
سلیم تهرانی

چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد

چو اشک رفت ز چشم من و چو خواب آمد

چه احتیاج به قاصد نیازمند ترا

که از صریر قلم، نامه را جواب آمد

خیال می کنی از بس فریب و پرکاری

هزار بار به دنیا چو آفتاب آمد

ز بس که خورده دل من فریب تشنه لبی

ز موج شعله به گوشم صدای آب آمد

سلیم می برم امشب به پای خم شمعی

که پیر دیر، شب رفته ام به خواب آمد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صامت بروجردی

دلم ز محنت بی‌مادری به تاب آمد

پی تسلی وی درد و داغ باب آمد

ادیب الممالک

خدایگانا میرا اگر شنیدستی

یکی فرشته نگهبان آفتاب آمد

من آن فرشته روشن دلم که فکرت من

بر آفتاب همی مالک الرقاب آمد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه