گنجور

 
سلیم تهرانی

چون گل ز پاره ی دلم اسباب داده اند

چون لاله ز آتش جگرم آب داده اند

خواهد بهانه از پی خون ریختن، مگر

تیغ ترا ز دیده ی من آب داده اند؟

زحمت مکش که کس نتواند به جور کشت

ما را که سخت جانی سیماب داده اند

قطع نظر ز طاعت حق، سجده کردنی ست

این طاق ابرویی که به محراب داده اند

خال تو همچو حلقه ی زلف تو دلرباست

این دانه را ز چشمه ی دام آب داده اند

بیهوده نیست روی به صحرا اگر نهند

دیوانگان که خانه به سیلاب داده اند

ساحل غبار بود ز خاطر سلیم رفت

تا راه ما به حلقه ی گرداب داده اند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

جمعی که هوش خود به می ناب داده اند

خرمن به برق وخانه به سیلاب داده اند

در رابه روی دولت بیدار بسته اند

آن غافلان که تن به شکر خواب داده اند

عشاق در بهشت برین وا نمی کنند

[...]

فیاض لاهیجی

کج ابروان که چهره به می تاب داده‌اند

از رشک، خم به قامت محراب داده‌اند

کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد

این تیغ را به زهرِ نگه آب داده‌اند

می می‌چکد ز نغمة مطرب، چه آفتند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه