گنجور

 
سلیم تهرانی

ز دام عشق کی آزادی‌ام هوس باشد

که رخنه در دلم از رخنهٔ قفس باشد

چه می کند چمن عیش ما بهاری را

که همچو فصل گل صبح، یک نفس باشد

درین چمن چه کنی فکر آشیان که درو

بنفشه را سر پرواز چون مگس باشد

ز بخت خویش چه نقصان که نیست در کارم

چو می فروش که همسایه ی عسس باشد

سلیم توبه ز می کرده ام، ولی در بزم

کسی که می دهدم جام، تا چه کس باشد

 
 
ادیب صابر

ز روزگار حذر کن ز کردگار بترس

وگرت بر همه آفاق دسترس باشد

چو روزگار برآشفت و کردگار گرفت

زوال دولت تو در یکی نفس باشد

نه کردگار به تدبیر خلق کار کند

[...]

ظهیر فاریابی

جلال ملت و دین،تو گمان مبر که دگر

به کبریای جلال تو هیچ کس باشد

به هر چه حکم تو سابق شود چو در نگری

قضا هنوز به فرسنگها ز پس باشد

شبی نباشد کاندر دل و دِماغ عدو

[...]

جلال عضد

مرا به وصل تو گر زان که دسترس باشد

دگر ز طالع خویشم چه ملتمس باشد

بر آستان تو غوغای عاشقان چه عجب

که هر کجا شکرستان بود مگس باشد

چه حاجت است به شمشیر قتل عاشق را

[...]

اهلی شیرازی

مرا حیات ابد از لبت هوس باشد

که می گر آب حیات است یک نفس باشد

بزیر تیغ تو ای شوخ در صف عشاق

کسی که پیش نیامد همیشه پس باشد

تو آفتابی و با ذره کی شوی نزدیک

[...]

واقف لاهوری

اگر به بزم تو نالیدنم هوس باشد

سپندوار کشم ناله‌ای که بس باشد

به جز دل که گرفتار سینهٔ پاک است

که دیده است که پروانه در قفس باشد

شنیدم این سختی خوش ز بلبلی قفسی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه