گنجور

 
سلیم تهرانی

چون مست من سوار به عزم شکار شد

شیر از پی گریز به آهو سوار شد!

بر من گذشت سروی و از شوق دامنش

همچون چنار دست من از کاروبار شد

می را بود به خون سیاووش نسبتی

هرجا که فتنه ای ست ازو آشکار شد

بالید چون حباب تن ناتوان من

آب و هوای میکده ام سازگار شد

در نافه مشک کهنه چو شد، خاک می شود

در دیده ام خیال خط او غبار شد

دیگر سلیم موسم شور جنون رسید

دیوانه مژده باد که فصل بهار شد!