به راه شوق، خضر جستجو چه می داند
نشان چشمه ز من پرس، او چه می داند
سواد جوهر آیینه بلبلش کرده ست
وگرنه طوطی ما گفتگو چه می داند
ز شوق خاک در دوست، می کند عاشق
نماز را به تیمم، وضو چه می داند
ببین مسیح ز مردن چه غافل افتاده ست
ندیده مرگ پدر، ای عمو چه می داند
کمندافکنی از هر طرف درین باغ است
کسی سلیم به غیر از کدو چه می کند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به موضوع جستجو و عشق میپردازد. شاعر از پیچیدگیهای عشق و آگاهی سخن میگوید و نشان میدهد که چقدر درک مشکلات و نشانههای عشق برای دیگران دشوار است. او به زیبایی به مسائلی مانند تمنا، هجران و درک خواب و بیداری پرداخته و اشاره میکند که بسیاری از مردم فهم واقعی عشق و جایگاه آن را نمیدانند. به طور کلی، این شعر به واکنشها و نگرشهای مختلف افراد نسبت به عشق و حقیقت اشاره دارد.
هوش مصنوعی: در مسیر عشق و آرزو، خضر (نماد هدایت) چه میداند که چشمه حقیقت کجاست؟ از من بپرسید، او از من بیخبر است.
هوش مصنوعی: تاریک شدن روح و معنای دل بلبل، باعث شده که او به خوبی خود را در آینه بشناسد، در حالی که طوطی ما هیچ اطلاعی از این گفتگو و معانی عمیق ندارد.
هوش مصنوعی: عاشق با عشق و شوق به دوست، حتی اگر نتواند به روش معمول وضو بگیرد، با تیمم خود را آماده میکند و نماز میخواند، زیرا او به عشق و محبت دوست اهمیت میدهد و احساساتش فراتر از قوانین ظاهری است.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که مسیح از مرگی که در انتظارش است غافل مانده است، چون مرگ پدرش را ندیده و نمیداند چه بر او میگذرد.
هوش مصنوعی: در این باغ، کمندهایی به هر سو افکنده شده است و تنها کسی که از میان این مشکلات و خطرات جان سالم به در میبرد، سلیم است؛ اما او هم جز درخت کدو کار دیگری نمیتواند انجام دهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جز آن که مستی عشقست هیچ مستی نیست
همین بلات بس است، ای به هر بلا خرسند
خیال رزم تو گر در دل عدو گردد
ز بیم تیغ تو بندش جدا شود از بند
ز عدل تست به هم باز و صعوه را پرواز
[...]
بابروان چو کمانی بزلفگان چو کمند
لبانت سوده عقیق و رخانت ساده پرند
پرند لاله فروش و عقیق لؤلؤ پوش
کمان غالیه توز و کمند مشگین بند
شکفته نرکس داری بزیر خم کمان
[...]
شب ارتوانی بیدار باش روزی چند
مدار خرد که ماهی بزرگ سایه فکند
چو آفتاب بسی سر بر آسمان سودی
چو سایه باش فتاده بسجده دریکچند
کنون کشند عفاریت دیو را در قید
[...]
در این دو پهنه که میدان ادهم است و سمند
خیال همچو توئی در نیاورد بکمند
لطیفه ایست نهادت ز شهر بیرنگی
چه جای عرصه جولان ادهم است و سمند
در آن جهان که جلال تو آشیان بنهاد
[...]
به ذات خویش اگر چند مرد نیک بود
و لیک صحبت بد نیک را تباه کند
چنانکه مازوکز وی سپید گردد پوست
چو جفت زاج شود عالمی سیاه گند
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.