گنجور

 
اثیر اخسیکتی

در این دو پهنه که میدان ادهم است و سمند

خیال همچو توئی در نیاورد بکمند

لطیفه ایست نهادت ز شهر بیرنگی

چه جای عرصه جولان ادهم است و سمند

در آن جهان که جلال تو آشیان بنهاد

غراب شام، چو سیمرغ صبح پر بفکند

محال صرف بود همچو موی بر کف دست

در آستین کمال تو دست حاجتمند

اگر نه رایت شرک آشکار میخواهی

نهفته دار زهر چشم، ذات بی مانند

بدست موزه تصویر، ما چو تو نشویم

که پای حس بصر را چه کفش سیم و چه بند

شریف معنی وحی است اگر نه در صورت

به خط و جلد بیک صورتند مصحف وزند

زهی حقایق تو جلوه کرده زین سو چون

زهی فضایل تو باد داده زانسوی چند

صفای رای تو تیغی کشیده شمع نهاد

که بیخ تیره گی فتنه از زمانه بکند

بسان خنجر خورشید خورده آب حیات

نه همچو دشنه مریخ خورده زهر گزند

ز عشق صورت تو پیرهن قبا کرده است

بر این مشبکه ی آبنوس روح پرند

ز شرم گوهر پاک تو کونه کشته بود

هر آن نگین که مسافر شود ز کان خجند

بدست رخت کش پایگاه تو نشگفت

که پشت ریش شود باز، زیر پشماگند

شکر فشانی کلکت زرمح پرچم ریش

چو پسته جمله دهان میشود بشکر خند

ز هر که حامله کین توست چون بادام

بمرگ مادر باشد ولادت فرزند

صدای ناله خصمت ز کوه این آید

که ای، درشت گران جان سرد، چون اروند

سعادت ابدی با وی است هم کاسه

تو بر دری چوسگ، از دور استخوان ریزند

صبای خوش نفس از مقدمت بشارت داد

بهار کله زد ایام را به خز و پرند

چو آفتاب پرستی گرفت دیده ی گل

زبان بلبل برخواند عشری از پا زند

چو سر و گشت حسودت بلند مرتبه لیک

بدست باد بود سرو را ز قد بلند

اگر چو نقش پریشان کند زحل زحلی

تو چون ثریا، با علم عقد الفت بند

چو قطب جای نگه دار و هیچ رنگ مباز

ز چنگ دختر کی با چهار خویشاوند

فصیل مدح تو سرحد عالم صدق است

چو در گذشتی از آن آستان دگر ترفند

برای مدح تو در بزم فطرتم گفتند

که خوش زبان و سبکروح شوچو سارو، و قند

ز بیم شیر بهای عروس فکرت من

جهان نمی طلبد با وصال او پیوند

جواب رد جهان جز قبول رای تو نیست

که شه پسند عروس است این، نه شهر پسند

گهی که از شرج کرد خیمه ازرق

به چشم حیرت انجم در او همی نگرند

عجب ندارم اگر این سپهر مجمره شکل

بسوزد آتش خورشید جمله را چو سپند

زهی ز کیسه دمهات گوش را مایه

زهی بخاک قدمهات دیده را سو گند

همیشه تا نبرد طعنه مهر رومی وش

به نقش بندی فغفور و خان ز اهل مرند

بساط عمر تو چون سال دور آدم باد

بکام و همت تو ششهزار و نهصد واند

ز حرز مدح تو تعویذ داده صورت را

مقربان خط و عقل و جان نه کامی چند