گنجور

 
سلیم تهرانی

چشم خود بگشا حدیث خوش نگاهی می‌رود

گردنی برکش که حرف کج‌کلاهی می‌رود

در دلش از من غباری هست، پنداری که باز

آب چشمم از برای عذرخواهی می‌رود

رهروان رفتند و چون از کاروان واماندگان

برق ایشان را ز دنبال سیاهی می‌رود

آنچه در راه کسی باشد، ازان نتوان گریخت

گر روم بر آب، در پا خار ماهی می‌رود

وادی عشق است اینجا، نیست نومیدی سلیم

کاروان در منزل از گم کرده راهی می‌رود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رود

هر زمان ما را سپیدی در سیاهی می‌رود

زینهار از ناوک چشمت که در شهر دلم

بیشتر آشوب از آن تُرک سپاهی می‌رود

خنجری بر من زدی آزرده باشد دست تو

[...]

بیدل دهلوی

بعد ازینت سبزه خط در سیاهی می‌رود

ای ز خود غافل زمان خوش نگاهی می‌رود

می‌شود سرسبزی این باغ پامال خزان

خوشدلی‌هایت به گرد رنگ کاهی می‌رود

با قد خم‌گشته فکر صید عشرت ابلهی‌ست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه