گنجور

 
ناصر بخارایی

نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رود

هر زمان ما را سپیدی در سیاهی می‌رود

زینهار از ناوک چشمت که در شهر دلم

بیشتر آشوب از آن تُرک سپاهی می‌رود

خنجری بر من زدی آزرده باشد دست تو

خون من بر ساعد تو عذر خواهی می‌رود

می‌رود بر باد چون زلفت سرم، باری ببین

کین سر شوریده چون در بی‌گناهی می‌رود

من غلامت گشته‌ام وز روز آزادی خویش

عار می‌دارم سخن در پادشاهی می‌رود

ساکنان قدس می‌گریند بر من تا به روز

بس که بر گردون خروش صبحگاهی می‌رود

می‌نوشت احوال خود ناصر ولیک از سوز دل

نی قلم سر می‌درآرد نی سیاهی می‌رود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلیم تهرانی

چشم خود بگشا حدیث خوش نگاهی می‌رود

گردنی برکش که حرف کج‌کلاهی می‌رود

در دلش از من غباری هست، پنداری که باز

آب چشمم از برای عذرخواهی می‌رود

رهروان رفتند و چون از کاروان واماندگان

[...]

بیدل دهلوی

بعد ازینت سبزه خط در سیاهی می‌رود

ای ز خود غافل زمان خوش نگاهی می‌رود

می‌شود سرسبزی این باغ پامال خزان

خوشدلی‌هایت به گرد رنگ کاهی می‌رود

با قد خم‌گشته فکر صید عشرت ابلهی‌ست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه