گنجور

 
سلیم تهرانی

رونق ناموس را چون عشق رسوا بشکند

نام یوسف چون بری، رنگ زلیخا بشکند

پیش ساقی لب ز حرف زهد و تقوی بسته ایم

کاسه ی زاهد مبادا بر سر ما بشکند!

بر من از بس منت بال هما آید گران

سایه ی او استخوانم را در اعضا بشکند

از نشاطم صحبت احباب برهم می خورد

بشکند گر توبه ی من، جام و مینا بشکند

دل چو الفت کرد با عشق نکورویان بلاست

کشتی ما چون برون آید ز دریا بشکند

ترسم از بس دست او می لرزد از شرم لبت

شیشه ی اعجاز در دست مسیحا بشکند

با دف و نی جانب میخانه می آید سلیم

کس ندیدیم توبه با این شور و غوغا بشکند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

پشت نه گردون ز کوه محنت ما بشکند

آری آری کوه درد ما کمرها بشکند

جای آن دارد که همچون بندگانش آسمان

آنقدر سر بر زمین کوبد که سد جا بشکند

باز اگر آرد به گردش جام زرین آفتاب

[...]

صائب تبریزی

دیده ما سیر چشمان شان دنیا بشکند

همچو جوهر نقش را آیینه ما بشکند

بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی

این سبو امروز اگر نشکست فردا بشکند

گوهر ما را شکستن مومیایی کرده است

[...]

واعظ قزوینی

چون به محفل رخ فرو زد، رنگ صهبا بشکند

چون به گلشن قد فرازد، شاخ گلها بشکند

آفتاب از رشک خواهد کاستن چون ماه، اگر

همچو مه طرف کلاه آن ماه سیما بشکند

یار بد مست است و، می گستاخ می بوسد لبش

[...]

جویای تبریزی

چشم مخمور تو چون بازار صهبا بشکند

از شکست رنگ می ترسم که مینا بشکند

موج صاف لعلگون، در ساغر زرین او

خار در پیراهن گلهای رعنا بشکند

تا شود استاد از آن اندام طور جلوه را

[...]

اقبال لاهوری

از نزاکتهای طبع موشکاف او مپرس

کز دم بادی زجاج شاعر ما بشکند

کی تواند گفت شرح کارزار زندگی

«می پرد رنگش حبابی چون بدریا بشکند»

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه