گنجور

 
واعظ قزوینی

چون به محفل رخ فرو زد، رنگ صهبا بشکند

چون به گلشن قد فرازد، شاخ گلها بشکند

آفتاب از رشک خواهد کاستن چون ماه، اگر

همچو مه طرف کلاه آن ماه سیما بشکند

یار بد مست است و، می گستاخ می بوسد لبش

کاسه می ترسم آخر بر سر ما بشکند

پیش عقد گوهر او دم زند گر از صفا

خنده اش دندان در، در کام دریا بشکند

گر زند آیینه دامن آتش آن چهره را

رنگ در رخسار مهر عالم آرا بشکند

بسکه آگاهست از درد دل ما خستگان

رنگ ما در روی آن آیینه سیما بشکند

بشکفد دلهای یاران، چون رود زاهد ز بزم

باغ گلریزان کند، وقتی که سرما بشکند

از شکست دشمن خود، دل بدرد آید مرا

میخلد در خاطرم، خاری که در پای بشکند

جهل خردان، کی شود حلم بزرگان را حریف؟!

تندی سیلاب را، تمکین دریا بشکند!

چون حباب از بسکه پرگردیده از باد غرور

کاسه سر ترسم آخر بر سر ما بشکند

در حصارند از حوادث روز و شب سرگشتگان

کشتی گرداب، کی از موج دریا بشکند؟!

گفتمش: مشکن دل پر درد واعظ را زجور

ترسم آن بیدرد آخر حرف ما را بشکند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
وحشی بافقی

پشت نه گردون ز کوه محنت ما بشکند

آری آری کوه درد ما کمرها بشکند

جای آن دارد که همچون بندگانش آسمان

آنقدر سر بر زمین کوبد که سد جا بشکند

باز اگر آرد به گردش جام زرین آفتاب

[...]

صائب تبریزی

دیده ما سیر چشمان شان دنیا بشکند

همچو جوهر نقش را آیینه ما بشکند

بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی

این سبو امروز اگر نشکست فردا بشکند

گوهر ما را شکستن مومیایی کرده است

[...]

سلیم تهرانی

رونق ناموس را چون عشق رسوا بشکند

نام یوسف چون بری، رنگ زلیخا بشکند

پیش ساقی لب ز حرف زهد و تقوی بسته ایم

کاسه ی زاهد مبادا بر سر ما بشکند!

بر من از بس منت بال هما آید گران

[...]

جویای تبریزی

چشم مخمور تو چون بازار صهبا بشکند

از شکست رنگ می ترسم که مینا بشکند

موج صاف لعلگون، در ساغر زرین او

خار در پیراهن گلهای رعنا بشکند

تا شود استاد از آن اندام طور جلوه را

[...]

اقبال لاهوری

از نزاکتهای طبع موشکاف او مپرس

کز دم بادی زجاج شاعر ما بشکند

کی تواند گفت شرح کارزار زندگی

«می پرد رنگش حبابی چون بدریا بشکند»

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه