گنجور

 
سلیم تهرانی
 

خط نیست این به گرد گلت، سبزه ی تری ست

این خط برای دعوی حسن تو محضری ست

از خضر، رهروان تو منت نمی کشند

هر موج ریگ بادیه بر چشمه رهبری ست

ناموس برده پرده نشینان باغ را

ای تاک، دختر تو چه محجوب دختری ست

بر رهگذار جلوه ات ای ابر نوبهار

هر دانه بر زمین چمن، خاک بر سری ست

سر نیست ای حریف، وگرنه درین چمن

هر لاله است تاجی و هر غنچه افسری ست

ای ناخدا، ز صحبت او احتراز کن

طوفان ندیده ای که چه دیوانه ی تری ست

روزم سیاه گشته ز شوخی که هر زمان

چون آفتاب گنجفه در دست دیگری ست

از بس چمن سلیم برافروخت از بهار

هر غنچه ای به شاخ، درخشنده اختری ست