گنجور

 
سلیم تهرانی

خمار وصل، دلم را ز اضطراب شکست

ز موج رعشه به کف ساغر شراب شکست

پیاله از کف دشمن مگیر، رحمی کن

که استخوان به تن من ز پیچ و تاب شکست

مباش در پی نخوت، نگاه کن که چه دید

چو از غرور، کله گوشه را حباب شکست

شکستگی زرهی داده شبنم ما را

که از سرایت آن، تیغ آفتاب شکست

ز جای رفت دل من ز نام گریه سلیم

بنای خانهٔ ما از صدای آب شکست

 
sunny dark_mode