گنجور

 
نظیری نیشابوری

نشاط عید گدا عجب پادشا بشکست

شد از معانقه چین بر رخ قبا بشکست

چنان به یک دگر آمیختند شیخ و ندیم

که مست شیشه در آغوش پارسا بشکست

رییس و قاضی و مفتی به رقص برجستند

نشاط نای و دهل شرم روستا بشکست

مسافر از پی جان بود چشم قربانی

نگاه تا نرود زان بساط، پا بشکست

دل شکسته در آن کوی می کنند درست

چنانکه خود نشناسی که از کجا بشکست

به آب خضر سکندر نبرد زآینه راه

سفال میکده جام جهان نما بشکست

به فطر روزه میی داد پیر باده فروش

که هم گداز حسد کاسه گدا بشکست

زمانه طفل طبیعت شد، آنقدر که ادیب

کمر ببست پی شوخی و قبا بشکست

شکست توبه هرکس به قدر حال امروز

«نظیری » از خم می صوفی از هوا بشکست

 
sunny dark_mode