گنجور

 
سلیم تهرانی

هرجا نشسته، بی سروسامان نشسته است

نقش دلم به عشق، پریشان نشسته است

رفت از برم چو یار، تماشای گریه کن

دریا بود خموش چو طوفان نشسته است

از دل اثر نماند [و] غم او همان به جاست

بر باد رفت خانه و مهمان نشسته است

از بس فشرده ام به هم از جور روزگار

دندان من چو بخیه به دندان نشسته است

موری ز قید سلسله ی غم خلاص نیست

این گرد بر سریر سلیمان نشسته است

ای گل بیا که بی تو به طرف چمن سلیم

دلگیر همچو طفل دبستان نشسته است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجد همگر

تا بر گلت ز سبزه نگهبان نشسته است

صد گونه داغ بر دل حیران نشسته است

گوئی که طوطی ئیست که جویای شکر است

خوش بر کنار آن شکرستان نشسته است

جانم فدای آن خط سبزت که چون خضر

[...]

سلمان ساوجی

برخاست میر و حضرت سلطان نشسته است

داوود اگر برفت سلیمان نشسته است

گر شاه و شاهزاده قباد از جهان برفت

نوشیروان عهد در ایوان نشسته است

جمشید روزگار علی رغم اهرمن

[...]

صائب تبریزی

از رفتن تو باغ پریشان نشسته است

گل در کمین چاک گریبان نشسته است

دامن کشیدن از کف عشاق سهل نیست

یوسف ازین گناه به زندان نشسته است

در روزگار کشتی عاشق شکست ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه