گنجور

 
سلیم تهرانی

مرا ز راز دو عالم، سخن بلندتر است

حدیث اهل محبت ز عالم دگر است

بیا که موسم گل چون نسیم در گذر است

بط شراب چو طاووس مست جلوه گر است

ز رفتن شب و وقت گل چراغ چه غم

پیاله گیر که فصل شکوفه ی سحر است

حریف کاسه ی چشم سیاه مست تو نیست

دلم که از گل رعنا تنک شراب تر است

ازان همیشه سر من به زیر بال خود است

که از هما به خودم اعتقاد بیشتر است

برای رفتن دوزخ بهانه می خواهم

بهشت ورنه مرا جای خانه ی پدر است

کجاست خرقه که خاشاک خشک پیکر ما

ز برق ابر سیاه سمور در خطر است

ره نسیم چمن بس که از قفس بستند

گذشت فصل گل و عندلیب بی خبر است

بهشت باده پرستان سلیم پای خم است

به این دلیل که میخانه عالم دگر است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
لبیبی

در این قصیده که گفتم من اقتفا کردم

باوستاد لبیبی که سیدالشعراست

بر آن طریق بنا کردم این قصیده که گفت:

«سخن که نظم کنند آن درست باید و راست »

امیر معزی

اگرچه ناموران را تفاخر از هنرست

تفاخر هنر از شهریار نامورست

جلال دولت عالی جمال ملت حق

که پادشاه جهان است و خسرو بشرست

اگر زمانه بنازد ز عدل او نه شگفت

[...]

سید حسن غزنوی

قوی دلی که به خلق و به خلق گل شکر است

ز خلق و خلقش چون گل شکر در آب تر است

ثبات دولت او جان صورت امل است

شعاع خنجر او نور دیده ظفر است

همای همت او ظل مردمی گسترد

[...]

سعدی

به راه راست توانی رسید در مقصود

تو راست باش که هر دولتی که هست تو راست

تو چوب راست بر آتش دریغ می‌داری

کجا به آتش دوزخ برند مردم راست

امیرخسرو دهلوی

شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است

که شام تا سحرم زلف یار در نظر است

چگونه تیره نباشد رخم که شمع مراد

نمی فروزد ازین آتشی که در جگر است

مگو که چند شوی بی خبر ز مستی عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه