گنجور

 
سحاب اصفهانی

دل صید کمند تست جان هم

این گشته اسیر دامت آن هم

فریاد که در دل تو فریاد

تاثیر نمی کند فغان هم

شاه از تو حذر کند گدا هم

پیر از تو به جان بود جوان هم

از دام و قفس چو بگذرد کس

گلزار خوش است و آشیان هم

خارم ز گلی بپاست کز وی

گلچین محروم و باغبان هم

تا برده گمان مهر بر من

بی مهر شده است و بدگمان هم

گریند چو ابر دوستداران

بر حال (سحاب) دشمنان هم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظامی

ای صدر نشین عقل و جان هم

محراب زمین و آسمان هم

فیض کاشانی

دل میکنمت فدا و جان هم

از تست اگر چه این و آن هم

دل را بر تو چه قدر باشد

یا جان کسی و یا جهان هم

بر روی زمین ندیده چشمی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه