گنجور

 
سحاب اصفهانی

در عشق چو باید که به ناچار بمیرم

از جور تو به کزغم اغیار بمیرم

هر شب دهیم وعده ی دیدار که تا صبح

صد بار شوم زنده و صد بار بمیرم

گیرم به نگاهی ز تو صد حسرتم افزود

دیگر بسرم بگذر و بگذار بمیرم

امشب که بدیدار توام زنده چو شمع آه

دانم که شود صبح پدیدار بمیرم

مرغ قفس از حال من آگه شود آن روز

کز حسرت مرغان گرفتار بمیرم

می گفت زبسیاری جورش دم مرگم

می خواست که با حسرت بسیار بمیرم

یا درد مرا چاره بکن یا چو (سحابم)

نومید کن از چاره که ناچار بمیرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
هلالی جغتایی

خواهم که: بزیر قدمت زار بمیرم

هر چند کنی زنده، دگر بار بمیرم

دانم که: چرا خون مرا زود نریزی

خواهی که بجان کندن بسیار بمیرم

من طاقت نادیدن روی تو ندارم

[...]

رفیق اصفهانی

مگذار که از حسرت دیدار بمیرم

بردار ز رخ پرده و مگذار بمیرم

صد جان طلبم بهر نثارت که چو آیی

پیش تو نه یکبار که صد بار بمیرم

خو کرده ام از بس به گرانباری دردت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه