به ناکامی دهم جان چون ببینم روی گلفامش
که گر حاصل نشد کام من او حاصل شود کامش
زند هر سنگ بهر راندنم بر بال و پر گردد
برای ماندنم عذری دگر در گوشهٔ بامش
نقاب زلف مشکین هر که بیند بر رخش داند
که روز عاشقان یکسان بود هم صبح و هم شامش
دلا نومید باش از وصل او کز کوی او قاصد
چنین کآهسته میآید توان دانست پیغامش
به کار خود در آغاز غمش درماندم و کاری
که آغازش چنین باشد چه خواهد بود انجامش
همین دانم که دارم سالها عشق پریرویی
ولی نگذاردم غیرت که پرسم از کسی نامش
(سحاب) از آتش شوق وصالش سوخته است اما
همان بیرون نرفته است از دل این اندیشهٔ خامش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به ناکامی و حسرتش در عشق اشاره میکند. او از دیدن محبوبش غمگین است چون میداند که توانایی رسیدن به آرزوهایش را ندارد. هر چقدر که سعی کند، هنوز در دلش شوق و آتش عشق باقی مانده است. او به سرنوشت عشقش فکر میکند و میداند که اگر اینگونه ادامه دهد، عاقبت خوبی نخواهد داشت. وی در نهایت به ناامیدی از وصال معشوق میرسد و تصمیم میگیرد که از کسی درباره محبوبش نپرسم تا غیرتش حفظ شود. عشق او سالها ادامه داشته اما همچنان در دلش باقی مانده است.
هوش مصنوعی: وقتی که چهره زیبای او را میبینم، حتی اگر خودم به خواستهام نرسم، باز هم جانم را فدای ناکامیام میکنم؛ چرا که میتوانم خوشحالی او را ببینم.
هوش مصنوعی: هر سنگی که در مسیرم قرار بگیرد، حواسم را پرت میکند و مرا به سمت آسمان میبرد؛ اما در عین حال، بهانهای دیگر برای باقی ماندن بر روی بام زندگیام به وجود میآید.
هوش مصنوعی: هر کسی که زیبایی زلفهای مشکی او را ببیند، متوجه میشود که روز عاشقان برای او تفاوتی ندارد و هم روز و هم شب را عاشقانه سپری میکند.
هوش مصنوعی: ای دل، از وصل او ناامید باش، زیرا از کوی او کسی چنین آهسته میآید که میتوان فهمید پیغامش چیست.
هوش مصنوعی: در ابتدای کار، با غمی که داشتم، به خود مشغول شدم و حالا میپرسم که وقتی شروع کار این گونه است، پایان آن چه خواهد شد؟
هوش مصنوعی: میدانم که سالهاست عاشق دختری زیبا هستم، اما اجازه ندادم غیرتم به من اجازه بدهد که از کسی نام او را بپرسم.
هوش مصنوعی: ابر از آتش عشق او سوخته است، اما هنوز از دل این فکر ناچیزش بیرون نرفته است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ابو اسحق ابراهیم کاندر جنب انعامش
به یک ذره نمیسنجد سپهر و هفت اجرامش
بدان ژنده که او دارد طراز خلعت است آری
که نفس زندهٔ پخته است زیر ژندهٔ خامش
به طفلی بت شکست از عقل در بتخانهٔ شهوت
[...]
چه ترکیبست یا رب در ته پیراهن اندامش
که هوشم می رود هر جا که آید بر زبان نامش
زد آتش در دلم یا رب چه گرمی مزاجست این
که نبود در قبا چون برگ گل یک لحظه آرامش
خرابم افگند آن مست حسن از شیوه یی هر دم
[...]
چسان در بر کشم گستاخ چون پیراهن اندامش؟
که رنگ ازبوسه خورشید می بازد لب بامش
چه آگاهی ز حال ما خمار آلودگان دارد؟
می آشامی که خالی برنمی گردد زلب جامش
نهالی راکز او امید من چشم ثمر دارد
[...]
چو دریابد کسی رنگ ادای چشم خود کامش
نهانتر از رگ خواب است موج باده در جامش
رساییها به فکر طرهٔ او خاک میبوسد
مپرس از شانهٔ کوتاه دست آغاز و انجامش
خیال او مقیم چشم حیران است، میترسم
[...]
گرفتم ز آشیان پرواز از شوق لب بامش
تو پنداری فریب دانهام آورده در دامش
محالست اینکه ناکامی برآید ز آسمان کامش
که از مینای خالی پر نگردد هیچکس جامش
مگیر آسان طریق عشق را کاین ره بود راهی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.