چه ترکیبست یا رب در ته پیراهن اندامش
که هوشم می رود هر جا که آید بر زبان نامش
زد آتش در دلم یا رب چه گرمی مزاجست این
که نبود در قبا چون برگ گل یک لحظه آرامش
خرابم افگند آن مست حسن از شیوه یی هر دم
زهی ناز و جوانی، کم مباد این باده از جامش
بر آن لب بسته دندان از هوس خوش می کند عاشق
نمی دانم کجا خواهد کشید آخر سرانجامش
نشست از نوحه در آتش فغانی کام نادیده
گشادی هم نشد از آه صبح و گریهٔ شامش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره جذابیت و زیبایی دلربا و گیرا از یک معشوق است که شاعر در تأملاتش به آن میپردازد. او به اوج احساسات خود اشاره میکند و از شدت عشق و عذاب درونی خود میگوید. شاعر به ترکیبهایش با دقت توجه میکند و از آتش عشق و ناکامیهایش در این راه سخن میگوید. همچنین، او به تضادهایی همچون آرامش و بیقراری در عشق اشاره میکند و نشان میدهد که عشقش او را به سرانجام ناشناختهای خواهد کشاند. در نهایت، او به ناتوانی خود از فرار از این احساسات و غمهای ناشی از دوری و عشق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و جذابیت فردی اشاره دارد که اندامش در لباس چقدر تحسینبرانگیز است، به طوری که هر زمان نام او بر زبان میآید، دل و عقل را تحت تأثیر قرار میدهد و انسان را به سمت خود میکشاند.
هوش مصنوعی: ای خدا، آتشی در دلم زدی که چقدر حال و هوای وجودم گرم شده است! این حالتی که دارم، مثل حالتی نیست که در لباس زیبا و دلربا مانند گل باشم و یک لحظه آرامش بیابم.
هوش مصنوعی: معشوقی به زیبایی و جذابیت خود مرا به شدت تحت تأثیر قرار داده و مرا به ورطهٔ هلاکت انداخته است. زیبایی او به قدری است که هر لحظه میتواند احساس شگفتی و شگفتانگیزی را در من زنده کند. امیدوارم هیچگاه این لحظهی شیرین و این نعمت از زندگیام گرفته نشود.
هوش مصنوعی: عشق باعث میشود که شخصی که به آن لبخند میزند، آرزوهایش را با دندان بفشارد و به آن لب نه بگوید. اما نمیدانم سرانجام این عشق به کجا خواهد رسید.
هوش مصنوعی: شور و زاری از سوگواری به جانش افتاد، اما با این حال، آنچه از روز و شبش بهدست آورد، از سوزش دل و اشکهایش برنخاست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ابو اسحق ابراهیم کاندر جنب انعامش
به یک ذره نمیسنجد سپهر و هفت اجرامش
بدان ژنده که او دارد طراز خلعت است آری
که نفس زندهٔ پخته است زیر ژندهٔ خامش
به طفلی بت شکست از عقل در بتخانهٔ شهوت
[...]
چسان در بر کشم گستاخ چون پیراهن اندامش؟
که رنگ ازبوسه خورشید می بازد لب بامش
چه آگاهی ز حال ما خمار آلودگان دارد؟
می آشامی که خالی برنمی گردد زلب جامش
نهالی راکز او امید من چشم ثمر دارد
[...]
چو دریابد کسی رنگ ادای چشم خود کامش
نهانتر از رگ خواب است موج باده در جامش
رساییها به فکر طرهٔ او خاک میبوسد
مپرس از شانهٔ کوتاه دست آغاز و انجامش
خیال او مقیم چشم حیران است، میترسم
[...]
گرفتم ز آشیان پرواز از شوق لب بامش
تو پنداری فریب دانهام آورده در دامش
محالست اینکه ناکامی برآید ز آسمان کامش
که از مینای خالی پر نگردد هیچکس جامش
مگیر آسان طریق عشق را کاین ره بود راهی
[...]
به ناکامی دهم جان چون ببینم روی گلفامش
که گر حاصل نشد کام من او حاصل شود کامش
زند هر سنگ بهر راندنم بر بال و پر گردد
برای ماندنم عذری دگر در گوشهٔ بامش
نقاب زلف مشکین هر که بیند بر رخش داند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.